بن مایه های درد و رنج در شعر فرخی یزدی

نویسندگان

1 استاد دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه یزد

doi
10.29252/kavosh.2001.2179
چکیده

بخش گستردای از شعر و ادب ما بیان درد و رنج‌هاست. با این حال، درد و رنج‌هایی که شاعران هنرمند بدان‌ها پرداخته‌اند متفاوت است و می‌توان آنها را به چندین نوع تقسیم کرد: درد فلسفی، درد عشق و عرفان، دردهای فردی و دردهای اجتماعی، وقتی حافظ می‌گوید: عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم؟ دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم این درد، درد فلسفی است و وقتی عطار نیشابوری می‌سراید که: کفر، کافر را و دین دیندار را   اندکی دردت دل عطار را این درد، درد عشق و عرفان است و آنگاه که فردوسی می­گوید: مرا دخل و خرج ار برابرشدی   زمانه مرا چون برادرشدی این درد او دردی شخصی است. با خواندن دیوان فرّخی، شاعر آزادة یزدی، خواننده درمی‌یابد که غالب دردهای این شاعر، ریشة اجتماعی دارد. درد فرخی درد آزادی و برابری است. درد دهقانان و کارگران ستمدیده است. درد آزادگان جهان است. اندوه و درد فرخی از تنگدستی هم نیست: هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت   آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت با آنکه بن‌مایة درد و رنج فرخی اجتماعی است، ابیاتی در دیوانش دیده می‌شود که رگ و بوی عشق و عرفان دارد: در بادیة عشق اگرپای گذاری   اوّل قدم آمادة صد گونه بلا باش در این مقاله به جلوه­های مختلف درد و رنج در دیوان فرخی‌پزدی پرداخته شده و به زمینة آنها و چگونگی بیان هر یک نیز اشاره می‌شود.