بررسی و مقایسة کیفیت نگاه اگزیستانسیالیستی به «مرگ» در «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نجدی‌ و «استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی» مستور

نویسندگان

1 گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه بین المللی امام خمینی ره

2 استاد تمام و عضو هیأت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه بین المللی امام خمینی ره

doi
10.22080/rjls.2023.25336.1394
چکیده

فلسفۀ مرگ از بزرگترین چالش‌های فکری تاریخ بشریت است و تلاش آدمی برای کشف راز و رمز آن از همان بدو خلقت آغاز شده‌ است. بن‌مایه‌های اسطوره‌ای گواه این دغدغه و خارخار اندیشگانی است. از این‌رو، آگاهی از ماهیت مرگ و به تعبیری مرگ‌اندیشی به عنوان عنصری مضمونی همواره در بستر آثار خلاق هنری و ادبی بازتابی گسترده دارد؛ گرچه این بازاندیشی شناختی می‌تواند دو روی منفی و مثبت داشته‌ باشد؛ وجهی که برساحت زندگی انسان سایۀ وحشت می‌افکند و گاه او را به پوچی و انتحار می‌کشاند و وجهی که به سوی معرفتی روح‌افزا و رشددهندۀ فضایل اخلاقی سوق می‌دهد. نظر به این وجه متضاد «مرگ‌اندیشی و مرگ آگاهی» این جستار به شیوۀ توصیفی - تحلیلی با تمرکز بر دو مجموعه داستان؛ «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی و «استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور، تلاش کرده است نقبی به نگرش انسان ایرانی معاصر - که در بستر و جو مدرنیته و اندیشه های اگزیستانسیالیستی زیسته - بزند. از نتایج تحقیق برمی‌آید که نجدی با در انداختن صداهای مختلف از رهگذر شخصیت‌های داستانی خویش با دیدی اگزیستانسیالیستی به «مرگ» نگریسته و کوشیده از منظر زبان استعاری به لایه‌های باطنی مرگ در تجارب زیستی جامعۀ در حال گذار از سنت به مدرنیته را بازنمایی کند؛ اما مستور با نگرشی فلسفی‌تر و گاه با چاشنی معرفت دینی و عرفانی به مسأله مرگ ورود می‌کند تا برای مخاطبان ریشه‌های اضطراب درونی و روحی برخی طیف‌های اجتماعی را بازگو کند.