میل و فروپاشی فانتزی در مکتب سوررئالیسم (خوانش روانکاوانه آثار دیوید لینچ و صادق هدایت)
نویسندگان
1 گروه فلسفه دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی -تهران- ایران
2 فلسفه هنر گروه فلسفه دانشکده ادبیات فارسی , و زبانهای خارجی-دانشگاه علامه طباطبایی -تهران-ایران
doi
10.22080/rjls.2021.20344.1189چکیده
چکیده:دیوید لینچ، فیلمساز امریکایی معاصر از جریان اصلی سینمای هالیوود فاصله میگیرد و آن را به پرسش میکشد؛ امّا او، انجام چنین پروژهای را در سطح کلانتر به منظور مورد سؤال قراردادن سبک زندگی امریکایی، پس از جنگ جهانی دوم و در سطح باز هم کلانتر در جهت نقد جهان مدرن به کار میگیرد. او بر روان انسان مدرن، انگشت مینهد که در سیطرهی کالایی شدن جهان پیرامونش، رؤیاها نیز چیزی جز کالا نیستند. بررسی سینمای دیوید لینچ به عنوان یکی از احیاکنندگان مکتب سوررئالیسم در سینما از این حیث دارای اهمّیّت است که از منظر او، فانتزیهای هالیوودی بر زیستجهان، تأثیر بنیادین دارند. این مقاله، روایت سوررئالیستی دیوید لینچ را با روایت صادق هدایت در رمان «بوف کور»، مقایسه میکند. این آثار از منظر روانکاوانه و بر اساس نظریّات ژکلکان مورد بررسی تطبیقی قرار گرفته است. از آنجا که لکان در شکلدهی به نظریّات خود، همواره متأثّر از مکتب سوررئالیسم بود، مهمترین یافتهی این مقاله بر اساس تعلّق لینچ، هدایت و لکان به این مکتب با نشان دادنِ مفهوم امر واقع لکان درآثار دیوید لینچ و رمان «بوف کور»، نشان دادن این امر است که خلأ درونی و حفرهی مرکزی جهان شکنندهی فانتزی با فروپاشی آن آشکار میگردد و این امر، یک غیاب تهدیدکننده در جهان مدرن به شمار میرود.