بازتاب سیاست در نظریه‌ی رئالیسم انتقادی گئورگ لوکاچ

نویسندگان

1 گروه علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی

2 گروه زبان وادبیات فارسی

doi
10.22080/rjls.2020.17638.1078
چکیده

چکیدهگئورگ لوکاچ یکی از برجسته‌ترین چهره‌های حیات روشنفکری و ادبیّات قرن بیستم است. گستردگی اندیشه‌ها و آثار، هم‌چنین تنوع مواضع فکری او که عموما متأثّر از فضای دشوار سیاسی آن سالهاست، ارزیابی و بررسی افکارش را سخت کرده است. نقد ادبی لوکاچ به شدّت متأثّر از رویکرد مارکسیستی اوست. او از نامبردارترین و تاثیرگذارترین متفکّرانی است که در بحث از مکتب رئالیسم سوسیالیستی و انتقادی می‌توان به دیدگاه‌های آنان ارجاع داد. بر این اساس، نوشتار حاضر در پی پاسخ به این پرسش است که امر سیاسی چه جایگاهی در نظریه‌ی هنر و نقد ادبی داشته است؟ لوکاچ با تمهید و دفاع از رئالیسم انتقادی، مکتب ادبی را به عرصه‌ی نقد سیاسی جامعه‌ی مدرن و آثار ادبی تبدیل می‌کند. پژوهش حاضر ضمن بررسی دوره‌ی حیات فکری پر فراز و فرود و تمایز دوره‌ی «لوکاچ جوان» و «لوکاچ متاخر»، با بهره‌گیری از نقد سیاسی نشان می‌دهد چگونه شرایط اجتماعی و سیاسی سبب شده پرولتاریا جای رمان‌نویس و پس از آن ضرورت انقلاب جای اثر ادبی را بگیرد. این مقاله به روش توصیفی تحلیلی با استناد به آثار لوکاچ به نگارش درآمده است.