تحلیل انسجام و پیوستگی دو حکایت متوالی از باب دوم گلستان بر اساس الگوی انسجام غیرساختاری

نویسندگان

1 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه شهرکرد، شهرکرد، ایران

doi
10.22103/jll.2023.21430.3060
چکیده

از جمله مباحثی که همواره دربارة  گلستان سعدی مطرح می­شود، مبحث بود یا نبود ساختار و سیستم در متن گلستان است. عده­ای، حکایات  گلستان را فاقد نظم و ارتباط معنایی می­دانند و گروهی دیگر معتقد به معماری سنجیده، متقارن و نظام­مند گلستان هستند. امروزه کاربست موفقیت­آمیز نظریة زبانشناسی نقش­گرا در مطالعة متون ادب پارسی، مسیر جدیدی را برای ساختارشناسی گلستان گشوده است. در این جستار با کاربرد نظریة زبان­شناسی نقش­گرا و استخدام الگوی «انسجام غیرساختاری»، هماهنگی انسجامی و پیوستگیِ بین دو حکایت از باب دوم گلستان بررسی شده است. هدف از این پژوهش این است که با تحلیل روابط معنایی بین عناصر سازندة این دو حکایت، درجة انسجام و پیوستگی آن­ها سنجیده شود. بر این اساس، معلوم می­شود که آیا اساساً سعدی در چینش حکایات، نیّت و مقصود خاصی را در نظر داشته است یا خیر؟ نتایج این مطالعه حاکی از تعدّد گره­های معنایی، تعامل زنجیره­های کانونی و هماهنگی انسجامی چشمگیر میان این دو حکایتِ ظاهراً مجزّاست. کاربست الگوی انسجام غیرساختاری سبب آشکار شدن نیّت سعدی در سازماندهی موضوع، درون­مایه، صحنه­آرایی، کنشگران و پیرنگ پیوسته در دو حکایت گردید. بافتار درون­زبانی و برون­زبانی هر حکایت با حکایت دیگر کاملاً قرینه است. در مجموع، ارتباط عناصر و تعامل بین مقوله­های این دو حکایت، گفتمانی واحد را می­آفریند؛ بنابراین، حاصل کاربرد نظریة زبان­شناسی نقش­گرا این امکان را فراهم می­سازد تا به صورت کمّی و به­دور از هرگونه کلّی‌گویی و اظهار نظر ذوقی-سلیقه­ای، هماهنگی انسجامی و پیوستگیِ بین ­حکایت­های هر باب  گلستان را آشکار کنیم. ­­