تحلیل زمانمندی روایت در داستانهای بازنویسی آذریزدی از مثنوی برای کودکان (بر اساس نظریه ژنت و نیکولایوا)
نویسندگان
1 دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهرکرد
2 استادیار دانشگاه شهرکرد
doi
10.22099/jcls.2022.43047.1918چکیده
درک و شناخت مخاطبان کودک از زمان، متفاوت با بزرگسالان است؛ بنابراین نویسندگان در نگارش داستان برای این ردهی سنی و تأثیرگذاری بیشتر، باید از الگوی زمانمندی مناسب با فهم آنان استفاده کنند. بر این اساس، هدف در این پژوهش نیز بررسی زمانمندی روایت در داستانهای بازنویسی آذریزدی از مثنوی برای مخاطبان کودک است. بدین منظور ابتدا نظریهی ژنت دربارهی زمانمندی روایت و نگرش نیکولایوا به زمانمندی در داستان کودکان، در چارچوب اصلی پژوهش، بررسی شد و سپس بر مبنای آنها، عناصر زمانمندی در سه داستان بازنویسیشده از مثنوی به روش اسنادی با این فرض که آذریزدی، مناسب با درک مخاطب کودک از زمان، نوع نگرش به کودکی و اهداف ادبیات کودک، تغییراتی در الگوی زمانمندی داستانها ایجاد کرده است، تحلیل شد. نتایج پژوهش نشان میدهد آذریزدی براساس نگرش آموزشی که به ادبیات کودک داشته است و همچنین این دیدگاه که مخاطبان کودک نیاز به توضیح بیشتر دربارهی مطالب دارند، از درنگ توصیفی در بخش شخصیتپردازی و بیان رویدادها، گذشتهنگری و بسامد مکرر استفاده کرده که این امر موجب شتاب منفی در داستانهای بازنویسیشده است. آذریزدی صحنههای حذفشده در مثنوی را بهصورت خلاصه روایت کرده و صحنههای خلاصه را با جزئیات بیشتر بازنویسی کرده است تا اطلاعات ضروری در اختیار مخاطب کودک قرار گیرد. مقایسهی الگوی زمانمندی داستانهای بازنویسیشده با نگرش نیکولایوا نیز نشان میدهد آذریزدی بیشتر به ساختار زمانمندی داستانهای کلاسیک کودک نظر داشته است تا داستانهای معاصر.