پارادوکس سامان سیاسی و دموکراسی سیاسی در دوره دوم پهلوی
نویسندگان
1 استادیار گروه علوم سیاسی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه تهران
2 دانشجوی مقطع دکتری، علوم سیاسی ،جامعه شناسی سیاسی، دانشگاه تهران.
doi
10.22084/rjir.2022.26176.3486چکیده
هدف: جوهره سیاست و جامعهشناسی سیاسی، بر چگونگی نظم یافتن روابط نابرابر قدرت، میان حاکمان و فرمانبران استوار است. این دقیقاً همان چیزی است که ضرورت وجودی نظم سیاسی و استمرار یا اسقاط آن را توجیه می کند. ازاینرو، پژوهش حاضر، رابطه منفی و پارادوکسیکال میان دو مفهوم «دموکراسی» و « نظم سیاسی» را مهم ترین علت ناتوانی رژیم پهلوی دوم در بازتولید «نظم سیاسی مشروع» و شکل گیری انقلاب اسلامی میداند و درصدد پاسخگویی به این سؤال است که چرا علا رغم وجود نهادهای قانونی دموکراتیک در دوره پهلوی دوم، ثبات سیاسی دولت از مشروعیت برخوردار نبوده است؟ روش شناسی: پژوهش حاضر با استفاده از روش تحقیق، کیفی و با رویکرد نهادگرایی تاریخی بررسی شده و داده ها از طریق روش کتابخانه ای – اسنادی گردآوری و تحلیل داده ها با بهره گیری از چهارچوب نظری تامس نیگل تحت عنوان «تعارض منافع شخصی با منافع غیرشخصی» در سطح سیاسی انجام شده است. یافته ها: صورتبندی روابط نابرابر قدرت در رژیم پهلوی دوم، از سال ۱۳۳۲ به بعد ماهیت دوگانه و متناقضی به خود گرفت؛ بهگونه ای که تعارض میان منافع شخصی (منافع شخصی شاه) و منافع غیرشخصی (نهادهای سیاسی جمعی – عقلانی) اساسیترین عاملی بود که سبب شد مناسبات قدرت در دوره دوم پهلوی به سمت قدرت نامشروع میل کند. نتیجه گیری: تمایل دولت به شخصی کردن قدرت از رهگذر تعارض با نهادهای قانونی ـ جمعی باعث تضعیف ثبات دموکراتیک و بهتبع آن اقتدارگرایی مبتنی بر سامان سیاسی نامشروع و ناپایدار شده است. به گونه ای که رژیم پهلوی دوم را می توان در قالب مفهومیِ «دولت شکنندهای» تعریف و تحلیل نمود که هم محصول تعارض منافع موردنظر تامس نیگل و هم تشدیدکننده تعارض بین منافع شخصی و منافع جمعی در سطح سیاسی است.