احمد شاملو و شمس لنگرودی، ظهور و سقوط سوژۀ سیاسی در شعر معاصر با استعارۀ عشق
نویسندگان
1 عضو هیئت علمی دانشگاه شهید مدنی آذربایجان
2 استاد دانشگاه شهید مدنی تبریز
3 دانشجوی دکتری ادبیات فارسی دانشگاه شهید مدنی آذربایجان
doi
10.30465/copl.2025.46813.4105چکیده
روایت عشق با آنکه قدمتی به دیرینگی ادبیات دارد، با تغییر گفتمانها جلوههای دیگرگونهای یافته است. عشق رابطهای ماهوی با سیاست ندارد؛ اما به عنوان کنشی انسانی، سکولار و اومانیستی میتواند به مثابۀ یک نماد وارد سیاست شود و به همین دلیل مفهومی انقلابی میگیرد و صاحب قدرت میشود. همچنان که ادبیات به ادبیات سیاسی محدود نمیشود، عشق هم به عشق سیاسی محدود نیست. یکی از بارزترین سیاستهای ادبیات، بهرهمندی از سیاست عشق است. روایتهای عشق از کهنترین دوران تا عاشقانههای معاصر نشان میدهد که مهمترین عنصر عشق، «تخطی از امر متعارف» است؛ رازی که هم عشق را تبدیل به تابو میکند، هم از سیاستی میگوید. از سویی ظهورات عشق در ادبیات به شکل یک پیوستار نیست؛ درحالیکه فرهنگ پیرامونی باورها تغییر میکند، عشق نیز دچار دگرگونی در کارکرد میشود. عاشقانههای مدرن، فراتر از بازنماییهای مرسوم ادبیات غنایی، حضور فعالی در دورۀ معاصر داشتهاند؛ شعر دهۀ چهل، شعری سوژهمند است؛ اما سیاست عشق در دهۀ هفتاد، پرهیز از مقاومت است؛ این نشان میدهد که شاعران، سوژگی خود را از دست دادهاند. ازاینرو برای دستیابی به این بازنماییها باید به گسستهای معرفتشناختی عشق توجه کرد. شاعرانی چون شاملو و فروغ فرخزاد در ستیز آشکاری با گفتمانهای مسلط هستند و شمس لنگرودی در دورۀ دوم زیست شاعرانهاش با فاصلهگرفتن از شعر ایدئولوژیک و روی آوردن به عاشقانهسرایی، مفصل گسستی دیگر میشود.