مطالعه تطبیقی‑انتقادی مبانی غربی استقلال دولت در نظم بینالمللی از منظر فلسفه سیاسی اسلامی معاصر
نویسندگان
1 عضو هیئت علمی گروه علوم سیاسی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ره، قم، ایران.
doi
10.48308/piaj.2026.243073.1838چکیده
مقدمه: مفهوم استقلال دولت، بهعنوان رکن بنیادین نظم بینالملل، همواره دستخوش تحول و بازخوانی بوده است. در شرایط گذار نظام بینالملل، واکاوی انتقادی مبانی توجیهگر این مفهوم، اهمیتی ویژه مییابد. درحالیکه اندیشه سیاسی غرب، چارچوبی منسجم و اومانیستی برای حاکمیت دولتها ساخته است، این مبانی کمتر در معرض نقدی ریشهای از منظری بیرونی و برآمده از یک سنت فلسفی جایگزین قرار گرفتهاند. مسئله محوری این است که برداشت مسلط و سکولار از استقلال، فاقد ظرفیت لازم برای بنیانگذاری یک نظم جهانی عادلانه و پاسخگویی به نیازهای تمدنهای مبتنی بر معنویت است. از این رو، بازتعریف استقلال نه بهمثابه یک ارزش خودبسنده، بلکه به عنوان یک مفهوم مکتبی و ابزاری در خدمت تحقق غایات توحیدی، ضرورتی اجتنابناپذیر است. این مقاله میکوشد با پر کردن این خلأ، مطالعهای تطبیقی‑انتقادی از معماری مفهومی غرب در باب استقلال، از منظر فلسفه سیاسی اسلامی معاصر ارائه دهد. برای پروژههای تمدنی بدیل مانند تمدن اسلامی، دستیابی به کنشگری معنادار در عرصه جهانی، مستلزم بازتعریفی بنیادین از استقلال، فراتر از قالبهای سکولار مدرن آن است.روش: این پژوهش با روش «تحلیل انتقادی-تطبیقی متون» در دو مرحله متوالی انجام شده است. در مرحله نخست، با بهرهگیری از روش تحلیلی-تفسیری در مطالعه متون شاخص غربی در حوزۀ فلسفه سیاسی، حقوق و روابط بینالملل، سه ستون مفهومی اصلی توجیهکننده استقلال دولت در گفتمان مسلط غربی استخراج شد: حاکمیت ملی به مثابه بنیان حقوقی و حافظ هویت جمعی؛ حق تعیین سرنوشت به منزله منبع مشروعیت مردمی؛ و کارآمدی راهبردی در نظام وابستگی متقابل به مثابه توجیه عملی. در مرحله دوم، با رویکردی تقابلی-تطبیقی، هر یک از این مبانی در مواجهه با مفاهیم محوری فلسفه سیاسی اسلامی معاصر -مانند حاکمیت الهی، استقلال مکتبی، عدالت به مثابه غایت حکمرانی، تکلیفمحوری در برابر حقمحوری، و نفی سلطه- مورد ارزیابی انتقادی قرار گرفت.یافتهها: بررسی تطبیقی، وجود دو پروژه فکری و تمدنی اساساً متمایز و اغلب متعارض در باب استقلال را آشکار میسازد. الگوی غربی بر پایهای عرفی، زمینمدار و دولت-ملتمحور استوار است که در آن استقلال خود غایت نهایی برای حفظ و تقویت دولت-ملت در نظم موجود بینالمللی است. در مقابل، خوانش اسلامی با پذیرش کلی و نسبی این مبانی، معماری آنها را دگرگون میسازد. در این نگاه، حاکمیت ملی در ذیل حاکمیت الهی و بهمثابه «امانت و تکلیفی الهی» بازتعریف میشود. حق تعیین سرنوشت از حقی خودبنیاد به «مسئولیتی امانی در برابر خدا» تبدیل میگردد. کارآمدی و منفعت ملی نیز در چارچوب «مصلحت نظام اسلامی» و عدالت بازتعریف شده است و راهبرد مدیریت وابستگی، بهمثابه شکلی پوشیده از سلطه، نقد شده و در برابر آن، راهبرد «خودکفایی تمدنی» و «تعامل گزینشی و عزتمند» ارائه میگردد.نتیجهگیری: برآیند این تقابل، شکلگیری دو پروژه سیاسی متعارض است: پروژه غربی معطوف به تثبیت، مدیریت یا اصلاح تدریجی نظم موجود، و پروژه اسلامی در پی دگرگونی بنیادین آن و استقرار نظمی مبتنی بر ارزشهای توحیدی و عدالت. این تفاوت، ریشه در هستیشناسی، انسانشناسی و غایتشناسی متمایز این دو سنت دارد. این تقابل دیگر صرفاً یک اختلاف نظری نیست، بلکه به شکافی ژئوپلیتیک و تمدنی بدل شده که رفتار بازیگران، ائتلافها و تضادهای آینده نظام بینالملل را شکل خواهد داد. بنابراین، واکاوی مفهوم استقلال در دوران حاضر، در حقیقت مطالعه میدانی نبرد پارادایمی بر سر معنای حاکمیت، مشروعیت و غایت حیات جمعی در عرصه جهانی است.