تغییر و تداوم نظم بینالمللی و الزامات سیاستخارجی جمهوریاسلامیایران
نویسندگان
1 استادیار گروه علوم سیاسی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد چالوس، ، چالوس، ایران.
doi
10.48308/piaj.2024.237320.1600چکیده
مقدمه و اهداف: نظم بینالمللی طی دهههای گذشته دستخوش دگرگونیهای ساختاری شده؛ ازیکسو فروپاشی بلوک کمونیستی که حوزه نظری روابط بینالملل را به جولانگاه گمانهزنیهای آیندهنگرانه درباره نظم پساجنگسرد تبدیل کرد، ازسویدیگر، خیزش قدرتهای نوظهور که موجب طرح جدیتر ایده تغییر نظم بینالمللی شد. ازآنجاکه مطابق «ساختارگرایی» نظمنوین بینالمللی به تغییر سیاستخارجی میانجامد، هرکشور بهویژه کشورهای درگیر تعارضسیستمی همچون جمهوریاسلامی ناگزیراز بازتعریف نقش و جایگاه بینالمللی خود میباشد. مقاله حاضر با مفروضانگاری تداوم قطبیت، براین پرسش متمرکز است که کدام گونة محتمل ساختار، نظم بینالمللی جدید را رقم میزند و چه الزاماتیبر سیاستخارجی جمهوریاسلامی اعمال میکند؟ هدف ایننوشتار ازیکسو تبیین محتملترین مدل نظم بینالمللی و از سویدیگر تجویز الزامات راهبردیِ سیاستخارجی جمهوریاسلامی است.روشها: نوشتار حاضر از روندپژوهی بهعنوان روش مناسب تبیین موضوع درچارچوبۀ «نظم بینالمللی» بهره میگیرد؛ نظریهای که برپایۀ تداوم قطبیت بینالمللی، چینش آنرا در معرض تغییر میداند و برسر محتملترین دورنمای آن جولان میدهد. روششناسی مقاله براساس رویکرد ساختارگراییِ نئورئالیستی و نئولیبرالیستی از روش روندپژوهی متشکلاز دو جزء بهره میگیرد. نخست، روندپژوهی آیندهنگرانه است که به شناساییِ تبیینیِ روندها و رویدادهای بینالمللیِ تأثیرگذار و نیروهای پیشران سیاست بینالملل میپردازد و آینده محتمل نظم بینالمللی را درقالب ساختار دو-چندقطبی ترسیم میکند، دوم روندپژوهی آیندهنگارانه است که معطوفبه سناریوسازی برای ایران بر سنجۀ منافعملی بوده و به استنباط هنجاریِ دلالتها و الزامات راهبردی ایران درچارچوب دو-چندقطبی بهعنوان الگوی قابلتحمل برای آن مبادرت میورزد. یافتهها: مقاله حاضر با بررسی رویدادها و روندهای بینالمللی و استنباط پیشرانهای سیاست بینالملل تداوم قطبیت بهعنوان جزء اصلی نظم بینالمللی را مفروض انگاشته و ساختار دو-چندقطبی را بهعنوان محتملترین نظم بینالمللی و الگوی نظم قابلتحمل برای جمهوریاسلامی معرفی میکند. دراین نظم، ایالاتمتحده و چین با فاصلهاز سایر قدرتها دستبرتر را در نظام بینالملل مییابند و رقابت-همکاری آنها تعیینکنندة رویهها و الگوهای رفتاری بینالمللی خواهد بود. دراین بستر ساختاریست که دلالتهای هنجاری ناظر بر سیاستخارجی ایران و الزامات راهبردی آن قابلاستنباط است. یافتهها حکایت ازآن دارند که سیاستخارجی ایران برپایة شناخت واقعبینانه و اجماعآمیز از نظم نوین بینالمللی مستلزم سرمایهسازی اجتماعی بینالمللی؛ عبور از نقش بازیگر نظمستیز به بازیگر نظمپذیر و نظمساز، عبور از از مشارکتکننده سلبی به مشارکتکننده ایجابی در امور منطقهای و بینالمللی و سرانجام همنشینسازی سیاستخارجی موازنهگرا با سیاستخاری متوازن است.نتیجهگیری: نتایج مقاله نشان میدهند که بازتوزیع ثروت، قدرت و ایدئولوژی در سیاست بینالملل نویدگر آن هستند که تغییرات تدریجی ساختاری بینالمللی در راه است. ترجیح قدرتهای نوظهور که درپیِ ارتقاء نقش و جایگاه خود در نظام بینالملل هستند و حتی برخی قدرتهای سنتیِ قدیمی آناستکه از دونظم تجربهشدۀ دوقطبی و تکقطبی عبور کنند. فارغازاینکه کدام نظم بینالمللی برای کشورها ازجمله جمهوریاسلامی مطلوبیت دارد، روندها و رویدادهای بینالمللی شکلگیری نظم دو-چندقطبی با قطبیت آمریکا-چین را محتملتر نشان میدهند. خاصه سیاستخارجی ایران آن استکه روابط همگرایانهای ازقبل با چین (و روسیه) برقرار ساخته است. سیاست گسترش مناسباتبا قدرتهای نوظهور از دوجهت حائزاهمیت است. نخستآنکه اینسیاست، انتخابی استراتژیک بهواسطه تغییرات ساختاری محسوب میشود و دیگر آنکه بهدلیل احتمال تداوم تقابل ایران و امریکا ضرورتی استراتژیک بهشمار میآید. باوجوداین، سیاست خارجی ایران نیازمند متنوعسازی روابطخارجی است تا ایندو قدرت نوظهور به فعالان بیرقیب در سیاستخارجی آن تبدیل نشوند.