تحلیل نسبت تفکر نقّاد و تفکر خلّاق با تحول علوم انسانی
نویسندگان
1 استادیار فلسفه و روش شناسی/ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
doi
10.30465/scs.2022.42398.2601چکیده
این مقاله به تحلیل نسبت تفکر خلّاق و تفکر نقّاد با مسألۀ تحول علوم انسانی میپردازد و از اینرو پس از اشاره به ویژگیهای اندیشۀ سیستمی، اندیشۀ عمیق، قدرت طبقهبندی، اندیشۀ منضبط، و اندیشۀ خلّاق، یکی از نقاط مشترک نقد و خلاقیّت را در مسألۀ نوآوری دانسته و جریان تحول علوم انسانی را به آن گره میزند. سپس با پذیرش این فرض که تفکر خلّاق مانند تفکر نقّاد، امری ذاتی و غیرآموزشی نیست، از نحوۀ تقدّم و تأخّر این دو پرسش میکند و به مؤلفهها و شاخصههای این دو سنخ تفکر میپردازد.با توجه به مؤلفههای بیستوچهارگانۀ، مقاله مدعی است که میتوان از رویکرد تقدّم تفکر خلّاق بر تفکر نقّاد دفاع کرد چراکه اکثر شاخصههای تفکر نقّاد، در ادامه و تکمیل شاخصههای تفکر خلّاق قرار داشته و از سوی دیگر شاخصههای تفکر خلّاق، از قابلیت تبدیل و تعمیق با ویژگیهای تفکر انتقادی برخوردارند.در نهایت تفکر خلّاق در قلمرو علوم انسانی، مقدمه تفکر انتقادی و آن نیز مقدمه تحول علوم انسانی قلمداد شده است و بر این برنهاد تاکید میشود که روند تدریجی و دَوَرانی این دو بر یکدیگر تأثیر میگذارد. اهمیت نقد فراگیر در حوزۀ علوم انسانی به معنای توجه به فراگیری مؤلفههای بیستوچهارگانۀ تفکر انتقادی در این زمینه است.