تحلیل گفتمان اسناد و گزارشهای رسمی ستاد احیای دریاچۀ ارومیه در دولت یازدهم و دوازدهم؛ از امکان هژمونی تا ناکامی نهادی
نویسندگان
1 گروه جامعهشناسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه خوارزمی، تهران، ایران
2 گروه جامعهشناسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه خوارزمی، تهران، ایران
3 گروه جامعهشناسی، دانشکده علوم انسانی و اجتماعی، دانشگاه کردستان، سنندج، ایران.
doi
10.22059/jrd.2025.401516.668939چکیده
تعادل پایدار محیطزیستی میان جامعه و طبیعت در ایران از میانۀ قرن بیستم، زیر فشار گفتمان توسعهگرای دولتمحور دگرگون شد که به تقویت الگوهای بهرهکشانه از طبیعت و حذف تدریجی منابعی مانند دریاچۀ ارومیه از سپهر سیاستگذاری انجامید. از اوایل دهۀ ۱۳۹۰، دریاچۀ ارومیه به «دال تهی» بحرانهای زیستمحیطی، ناکارآمدی حکمرانی آب و تهدیدات هویتی-سرزمینی بدل شد. این موقعیت، زمینهساز شکلگیری مطالبهای ملی شد که در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۹۲ در قالب گفتمان «احیا» و تأسیس ستاد احیای دریاچۀ ارومیه بهعنوان برساختهای نهادی توسط دولت یازدهم صورتبندی و بازنمایی شد. مطالعۀ پیشرو با هدف تحلیل منطق گفتمانی حاکم بر ستاد احیا و واکاوی دلایل ناکامی و موانع تحقق اهداف آن، با تلفیقی از تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف و نظریۀ لاکلا و موف انجام شده است. دادهها شامل اسناد رسمی، مصاحبه با دو تن از رؤسای سابق سازمان محیطزیست و متون رسانهای مرتبط است که به روش نمونهگیری نظری تا اشباع مفهومی گردآوری و به شیوۀ مثلثسازی (زاویهبندی) تحلیل شدهاند. یافتهها نشان داد علیرغم موفقیت نسبی و موقت ستاد در توقف روند خشکشدن کامل دریاچه و اجرای برخی پروژههای زیرساختی، عدم پیوند گفتمان احیا با ساختارهای کلان اجتماعی-اقتصادی، بیثباتی معیشت کشاورزان، فقدان سرمایهگذاری در مشاغل جایگزین و ضعف حکمرانی حوضهمحور، مانع تحقق اهداف کامل اکولوژیک و دستیابی به احیای پایدار شد. درنهایت، گفتمان احیا نیز خود به بازتولید دوگانۀ «فناوریگرایی-واقعیتهای اجتماعی» دامن زد و از گذار به حکمرانی مشارکتی بازماند. نتیجه آنکه احیای پایدار، مستلزم مفصلبندی همزمان سیاست آب با رفاه، گذار کشاورزی، مشارکت محلی و همسویی سیاستی در مقیاس حوضۀ دریاچۀ ارومیه است.