کاربردپذیری مدل میتِل‌اشتاند(Mittelstand)آلمان در ایران: الگویی برای توسعه شرکت‌های کوچک و متوسط

نویسندگان

1 گروه مدیریت ، دانشکده مدیریت، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران.

doi
10.22059/jed.2025.398407.654552
چکیده

چکیدههدف: الگوی میتِل‌اشتاند آلمان، به‌عنوان یکی از موفق‌ترین مدل‌های پشتیبان توسعه بنگاه‌های کوچک و متوسط خانوادگی، طی دهه‌های اخیر به نقشی کلیدی در شکل‌دهی اقتصاد مقاوم، نوآور و منطقه‌گرا در این کشور دست یافته است. این مدل با تأکید بر پایداری، مالکیت خانوادگی، تعهد بلندمدت، و ارتباط نزدیک با نهادهای محلی، جایگاه خاصی در سیاست‌های صنعتی آلمان دارد. پژوهش حاضر با هدف ارزیابی امکان انتقال‌پذیری و انطباق‌پذیری مؤلفه‌های این مدل به بستر اقتصاد ایران طراحی شده است؛ به‌گونه‌ای که بتوان از ظرفیت‌های درون‌زای کشور برای بازآفرینی الگویی بومی جهت توسعه شرکت‌های کوچک و متوسط استفاده کرد. مسئله اصلی پژوهش آن است که چه میزان از عناصر مدل میتِل‌اشتاند با ساختار اقتصادی و نهادی ایران قابل تطبیق هستند، و تحت چه شرایطی می‌توان آن‌ها را به صورت تدریجی اجرایی کرد.روش: این پژوهش از نوع کاربردی بوده و با رویکردی تحلیلی– تطبیقی به بررسی امکان‌پذیری بومی‌سازی مدل میتِل‌اشتاند آلمان در اقتصاد ایران می‌پردازد. روش تحقیق به صورت کیفی و مبتنی بر تحلیل محتوای اسنادی، تطبیق ساختارها و بررسی سیاست‌ها انجام گرفته است. گردآوری داده‌ها در دو بخش،1. مطالعات کتابخانه‌ای- اسنادی و 2. تحلیل تطبیقی داده‌های ثانویه بوه است. تحلیل در سه سطح تطبیقی، زمینه‌ای و سیاستی می‌باشد؛ 1. تحلیل تطبیقی: برای شناسایی نقاط قوت مدل آلمانی و ارزیابی فاصله ساختاری شرکت‌های کوچک و متوسط ایرانی نسبت به آن، 2. تحلیل زمینه‌ای: برای بررسی امکان بومی‌سازی ویژگی‌های کلیدی مدل میتِل‌اشتاند در بستر اقتصادی، نهادی و فرهنگی ایران، 3. تحلیل سیاستی : برای شناسایی خلأهای سیاست‌گذاری و ارائه پیشنهادهای عملی. با توجه به ماهیت کیفی تحقیق، پژوهش متکی به تحلیل داده‌های ثانویه است و جامعه آماری خاصی تعریف نشده است.یافته‌ها: یافته‌هایی این تحقیق نشان می‌دهد که میان ساختار و عملکرد بنگاه‌های کوچک و متوسط در ایران و مدل موفق میتل‌اشتاند در آلمان تفاوت‌هایی وجود دارد. این تفاوت‌ها صرفاً ابعادی فنی و مدیریتی ندارند، بلکه ریشه در تفاوت‌های بنیادین اقتصادی، نهادی، فرهنگی و سیاستی دارند. مدل آلمانی بر ارکانی چون مالکیت خانوادگی چندنسلی، استراتژی رشد بلندمدت با تمرکز بر بازارهای خاص، سرمایه‌گذاری مستمر در تحقیق و توسعه از طریق پیوند با دانشگاه‌ها، و استقلال مالی مبتنی بر خودتأمینی یا دسترسی به اعتبارات پایدار بانکی استوار است. این ویژگی‌ها، تاب‌آوری بالا و نوآوری مستمر را برای این بنگاه‌ها به ارمغان آورده است. در مقابل، بنگاه‌های ایرانی عمدتاً فردمحور، کوتاه‌مدت‌نگر و بی‌ثبات هستند و استراتژی آن‌ها بر بقا در شرایط پرنوسان اقتصادی متمرکز است. وابستگی شدید به تسهیلات بانکی کوتاه‌مدت و پرریسک، فقدان نظام جانشینی نظام‌مند، و گسست ساختاری از نهادهای علمی، مانع اصلی رشد پایدار و رقابت‌پذیری آن‌هاست. تحلیل زمینه‌ای نشان می‌دهد که بومی‌سازی این مدل در ایران با موانع جدی روبروست. بی‌ثباتی اقتصاد کلان (تورم بالا و نوسانات ارزی) امکان برنامه‌ریزی بلندمدت را سلب می‌کند. ضعف نهادی، از جمله نبود بانک‌های توسعه‌ای مستقل، سیاست‌گذاری‌های پراکنده و ناکارآمدی ساختارهای حمایتی، محیط کسب‌وکار را غیرقابل‌پیش‌بینی کرده است. از منظر فرهنگی نیز، هرچند ساختار خانواده‌محور یک ظرفیت بالقوه است، اما فرهنگ سودمحوری کوتاه‌مدت و عدم شفافیت مالی، مانع شکل‌گیری برندهای خانوادگی پایدار می‌شود. با این وجود، تحقیق ظرفیت‌های بالقوه‌ای را برای بومی‌سازی هوشمندانه شناسایی می‌کند. این فرآیند مستلزم یک بسته سیاستی چندبعدی و تدریجی است. نتیجه: پژوهش نشان می‌دهد که استفاده از منطق و ساختار مدل میتِل‌اشتاند برای توانمندسازی بنگاه‌های کوچک و متوسط در ایران مستلزم سه مسیر تحولی است: نخست، اصلاح و بازسازی نهادهای حامی تولید، از جمله نظام بانکی، مالیاتی و تنظیم‌گری برای ایجاد زیرساخت‌های پایدار رشد بنگاه‌ها؛ دوم، بازنگری در سیاست‌گذاری‌های کلان اقتصادی به‌منظور حذف مداخلات ناکارآمد، تثبیت مقررات و افزایش انگیزه‌های بلندمدت برای کارآفرینی مولد؛ و سوم، تقویت پیوندهای منطقه‌ای و ایجاد هماهنگی میان نهادهای آموزشی، فنی و صنعتی جهت افزایش توانمندی‌زایی، نوآوری و اشتغال پایدار در سطح محلی. این مطالعه تأکید دارد که تحقق یک الگوی بومی موفق، نه با تقلید صرف از نمونه‌های خارجی، بلکه با طراحی تدریجی، سیاست‌محور و واقع‌بینانه مبتنی بر شرایط بومی و مشارکت‌محور ممکن خواهد بود.