تبارشناسی تحلیلی رئالیسم نئوکلاسیک: از سیاستخارجی تا سیاست بینالملل
نویسندگان
1 گروه علوم سیاسی دانشگاه گیلان
doi
10.22067/irlip.2024.86593.1493چکیده
نظریههای روابط بینالملل را از منظر موضوع تبیین، در یک نگاه کلان، میتوان به نظریههای سیاستخارجی و سیاست بینالملل تقسیمبندی نمود. هرچند که یک ارتباط تنگاتنگ میان نظریات سیاستخارجی و سیاست بینالملل وجود دارد و این دو از هم جدا نیستند، با این حال، نمیتوان این دو را یکی انگاشت. نظریههای سیاستخارجی به دنبال واکاوی، تبیین و پیشبینی رفتارخارجی دولتها و عوامل گوناگون تأثیرگذار بر آن هستند، درحالی که نظریههای سیاست بینالملل، به دنبال تبیین چیستی، چگونگی و اثرات پیامدهای تعاملات میان دولتها در محیطی به نام نظام بینالملل میباشند. یکی از جدیدترین نظریههای رئالیستی سیاستخارجی، تئوری رئالیسمنئوکلاسیک میباشد. این تئوری با بهرهگیری ترکیبی از نگاه کلان رئالیسمساختاری و نگاه خرد رئالیسم کلاسیک؛ سیاستخارجی را محصول افعال مبتنی بر مفهوم ترجمهشدهی الزامات ساختاری، بهوسیلهی دولتها و سایر عوامل داخلی، در نظر میگیرد. تأکید بر محدودیتهای سیستمی در کنار انتخابگرهای غیرسیستمی؛ باعث افزایش قدرت تبیینی این تئوری شدهاست. برخی متفکرین(معروف به نسل سوم رئالیسمنئوکلاسیک)، بهدنبال بازنویسی و پیشبرد این تئوری، بهعنوان یک نظریه سیاست بینالملل بودهاند. در این مقاله با شرح آرا متفکران اصلی رئالیسمنئوکلاسیک و با روش تبیینی-تحلیلی، به این پرسش پاسخ دادهخواهد شد که: رئالیسمنئوکلاسیک از ابتدای ظهور آن بهعنوان یک نظریه مکمل واقعگراییساختاری، تا سالیان اخیر که بهعنوان یک نظریه جدید سیاست بینالملل، بازساختاربندی شدهاست؛ چه تغییرات و دگرگونیهایی را پشت سر نهاده؟ فرضیه اصلی نیز این است که رئالیسمنئوکلاسیک بهمرور زمان بهسوی تحلیل التقاطی و چندسطحی و میانرشتهای حرکت کرده و از هسته سخت رئالیستی فاصله گرفتهاست. شیوه پژوهش نیز تحلیلی-تبیینی؛ با یک رویکرد نظری است.