پایان بیپایان: بازخوانی وقت تقصیر از محمدرضا کاتب براساس نظریۀ داستان فرانک کرمود
نویسندگان
1 استادیار زبان و ادبیات انگلیسی، دانشکدۀ علوم انسانی، گروه زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران
doi
10.22124/naqd.2025.31263.2732چکیده
این مقاله با بهرهگیری از نظریۀ داستان فرانک کرمود، بهویژه تمایز بنیادین او میان کرونوس (زمان خطی، بیمعنا و تکراری) و کایروس (لحظه بحران و معنا)، به تحلیل رمان وقت تقصیر نوشتۀ محمدرضا کاتب میپردازد. کرمود بر این باور است که انسانها برای غلبه بر بیمعنایی زمان، روایتهایی منسجم خلق میکنند تا به زندگی ساختار، معنا و هویت ببخشند. اما در جهان معاصر، بهویژه در بافتهایی سرشار از خشونت و بحران ساختاری دائمی، این امکان روایتسازی بهشدت تضعیف میشود. وقت تقصیر نمونهای برجسته از چنین جهانی است: شخصیتها و روایتها در حالت تعلیق و تکهتکه زیست میکنند و فاقد آغاز و پایان قطعیاند. شکنجه و رنج نه بهعنوان لحظات بحرانی، بلکه بهمثابه بخشی از چرخهای بیپایان و بیمعنا عمل میکنند. حکومت در رمان، با تحمیل بحران و خشونت مداوم، هر امکان کایروسی را از شخصیتها میگیرد و آنها را در کرونوس بیانتها محبوس میسازد. این تحلیل نشان میدهد که سلطۀ بحران دائمی و فروپاشی روایت و هویت، ساختار رمان و تجربۀ وجودی شخصیتها را شکل میدهد؛ بهگونهای که آنها قادر به خلق داستانی یکپارچه و معنادار از خویشتن نیستند و در چرخهای از رنج و بیمعنایی گرفتار ماندهاند. تصویر نسناسها و هویتهای درحال فروپاشی، بازنمایی پارادایم آخرالزمانی و پستمدرن است که در آن نه امید به آغاز وجود دارد و نه چشماندازی به پایان. درنتیجه، وقت تقصیر با فروپاشی روایت و تعلیق دائمی معنا، نقدی رادیکال بر وضعیت انسان معاصر ارائه میدهد و ادبیات را به ابزاری برای فهم و نقد شرایط بحرانزده و بیثبات عصر حاضر بدل میسازد.