قلمروزدایی و قلمروگرایی در شعر معاصر: منظری دلوزی

نویسندگان

1 استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، گنبدکاووس، ایران

doi
10.22124/naqd.2022.22581.2386
چکیده

قلمروگرایی و قلمروزدایی، دوگانه کلیدی در اندیشه دلوز و گتاری است که از درون فلسفه درون‌ماندگار وی بیرون آمده‌اند. قلمروزدایی، گریز از قلمرو با اصول و روابط ثابت و متعین است، فراشدی که هرگونه قراردادهای ایدئولوژیک و ازپیش‌تعیین شده را نفی می‌کند. درمقابل، قلمروگرایی، خصلتی استعلایی و همواره میل به «بودن» دارد. این پژوهش با تکیه بر نظریه قلمروزدایی در پی پاسخ به این پرسش است که شعر معاصر به‌مثابه قلمروزدایی از شعر قدمایی آیا در شیوه نگرش به همه موضع‌گیری‌های فکری همچنان قلمروزدایانه است؟بررسی شعر معاصر نشان می‌دهد قلمرو زدایی از شعر کهن، در شاخه نیمایی و در مقیاس وزن عروضی نسبی و مثبت بوده، اما در کلیتش‌ و با توجه به زایایی و توانمندی در پدید آوردن فراشدهای صیرورت پذیر چون شعرسپید، موج نو و حجم، مطلق و مثبت ارزیابی می‌شود. با وجود این، در برخی سنت‌های فکری که در فرایند تاریخی صورت متقابلی به خود گرفته‌اند، رویکردی قلمروگرایانه دارد. به واسطه تفکر استعلایی و طبق قراردادهای ایدئولوژیک و صیرورت ناپذیر، نیما یوشیج روستا را به شهر و شعر را به فلسفه، و اخوان و نادرپور، ایرانی را به عرب برتری می‌دهند. این تقابل‌ها به روش استعلایی میل به حفظ قلمرو در سویه متعینی دارند؛ چراکه خطوط گریز و فراشدهای قلمروزدایانه‌‌ برای بازپیکره‌بندیِ مفهومی در شعر این شاعران بسته مانده‌است.