پایه‌های گزیده‌خوانی از داستان

نویسندگان

1 استادیار زبان‌شناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

doi
10.22124/naqd.2019.10839.1496
چکیده

به باور بعضی روان­شناسان شناخت­نگر، بنیان فهم و ادراک آدمی بر نیروی ساده­سازی و سامان­دهی، یا به­اصطلاح بر «پراگنانزِ» دریافت­های تازه در طرحواره‌ها، یادآیندها و قالب‌های پیش­ساخته استوار است. چنین سازوکارهایی را روان­شناسان، در چارچوب نظریه «گشتالت» تبیین کرده­اند. بنا بر روان­شناسی گشتالت، خوانش داستان نیز، خواه ساده باشد یا نقادانه، بسان هرگونه فرایند واریخت­سازی یا قلبِ معرفت­شناختی، محصول تأمل و تعمق در بخش­هایی از متن به بهای ناخوانده­گرفتن بخش­های دیگر است. به ­طور طبیعی، هیچ خوانشی نیست که همه جزئیات متن را در بر گیرد، زیرا این جزئیات تمامی ندارد. خواننده خود به­تجربه می­داند که خوانشِ بالسَویه همه جزئیات متن، اگر بسیار دور از روند عادی فهم نباشد، دست­کم مقرون به صرفه او نیست. در پی همین صرفه­جویی است که هم خوانش عادی متن و هم تحلیل نقادانه آن به عملی تقلیل­گرایانه بدل می­شود؛ یعنی در جریان خوانش، عملاً از معانی بالقوه متن کاسته می­شود. البته دامنه متصرفات مُجاز خواننده در مضامین داستان نه چندان بی­کران است که در نخستین نگاه به نظر می­رسد، و نه چندان تنگ که معمولاً از سوی بیشتر منتقدان تجویز می­شود. در این میان، دامنه برداشت­های خواننده را نوعی سنت داستان­نویسی و عرفِ داستان­خوانی در دایره‌ای هرچند گسترده مهار می­کند. در مقاله حاضر، از منظر مطالعات هرمنوتیکی به معرفی و بررسی پاره­ای از این پیش­دانسته­های مشترک میان خوانندگان داستان فارسی خواهیم پرداخت.