ادراک حسی و مبانی فلسفی آن ازنظر ابن‌سینا و لایب‏ نیتس

نویسندگان

1 دانشیار گروه فلسفه دانشگاه پیام نور تهران ایران

doi
10.30497/ap.2023.243830.1603
چکیده

ادراک حسی، همواره یکی از مباحث موردتوجه فیلسوفان بوده و درحوزۀ معرفت‌شناسی در تأمین شناخت‌های انسان، نقشی اساسی ایفا کرده است. ابن‌سینا به‏ عنوان فیلسوف مشائی مسلمان با اعتقاد به وحدت نفس، جدایی و تکثر قوا در انجام‌دادن افعال، و بیان چگونگی تعامل و ترابط قوای حسی و عقلی، به مسئلۀ ادراک حسی توّجه ویژه داشته و به‌تفصیل بدان پرداخته است. در عصر روشنگری که اصحاب عقل همه چیز را با محک عقل می‌سنجیدند و با شدت و حدتی غیرمنتظره، عقل و تجربه را منفک از یکدیگر می‌دانستند، لایب‏ نیتس با اتکا به شناخت وسیع و جامع خویش دربارۀ حکمای مَدرسی و تلاش برای تلفیق عناصر فلسفۀ قدیم یونان با نظرات جدید، مابعدالطبیعۀ خاص خود را براساس اصول منتخب از منطق ارسطویی شکل داد و نظریۀ وحدت عمیق دو قوۀ حساسه و فاهمه را برخلاف فلاسفۀ پیش‌از خود، به‌گونۀ دیگری ترسیم کرد. در مقالۀ پیشِ‌روی، درپی بررسی و مقایسۀ این دو نگاه فلسفی نتیجه گرفته‌ایم اگرچه هردو فیلسوف به امکان‌پذیرنبودن شناخت حقیقت اشیای محسوس معتقدند و آن را محدود به شناخت خواص، اَعراض و لوازم اشیا می‌دانند، به‌دلیل وجودداشتن اختلاف‌نظر مبنایی در تفکر فلسفی‌شان که در جهان‌بینی، بینش وحدت‌گرایانه و کثرت‌گرایانه، و اصول فلسفی آن‌ها ریشه دارد، هرکدام به‌نحوی کاملاً متفاوت از دیگری به ضرورت ادراک حسی و نقش محسوسات اذعان داشته و ضمن تأکید بر عقل و روش عقلی، به حس و روش تجربی نیز توجه کرده‌اند.