کارکرد مفهوم کلی دراندیشه ابن سینا و هگل

نویسندگان

1 دانشیار گروه فلسفه، واحد شمال دانشگاه آزاد اسلامی تهران. ا یران

2 دانش‌آموختۀ دکتری فلسفۀ تطبیقی، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم تحقیقات، تهران، ایران.

doi
10.30497/ap.2021.241066.1530
چکیده

در تاریخ فلسفه، آنچه مفهوم کلی را به مسئله تبدیل کرده، کارکردهای هستی­ شناختی، معرفتی و نیز کلامی آن بوده است؛ البته توجه به چنین کارکردهایی، فهمی فراتر به ­لحاظ حیث منطقی آن را می­ طلبد. در این حوزه، نگرش خاص ابن ‏سینا دربارۀ کلی طبیعی که درپرتو اعتبارات لابشرطی ماهیت و با وصف معقولیت بر آن تأکید شده است، امکان مقایسه با کلی انضمامی هگل با چنین وصفی را فراهم می­ آورد؛ بنابراین، ارتباط بین عالم محسوس و عالم معقول، تجرد نفس، نسبت کلی با افراد خود، و مسئلۀ تشخص و فردیت ازجمله موضوعاتی هستند که کارکردهای یادشده را توجیه می‏ کنند؛ اما آنچه در این بحث، نسبت هگل با ابن‏ سینا را نشان می‏ دهد، در وهلۀ نخست، توجه به معقولیت ثانی یا فلسفی مفهوم کلی و سپس توجه به کارکردهای آن است که درپرتو اندیشۀ ارسطو- افلاطونی شکل گرفته است. بی­تردید، در تحلیل و واکاوی مفهوم کلی و تعینات آن، هگل و ابن­ سینا تحقق عینی این مفهوم در افرادش را پذیرفته ­اند؛ ولی به ­زعم هگل، کلی انضمامی در اصطلاح حکمت سینوی، ماهیتی مخلوطه و بشرط شیء است که در سطحی فراتر از ماهیت و وجود (صورت معقول) عرضه شده و کاملاً حیث ایجابی یافته؛ درحالی که آنچه کلی طبیعی را با توجه به حیث سلبی­اش درسطح ماهیت، به‏ صورت مبهم درآورده، نحوۀ موجودیت آن است؛ افزون ­بر آن، هگل براساس نظریۀ وحدت ضدین، کلی انضمامی را تحلیل کرده و استنتاج کثیر از واحد را برخلاف قاعدۀ الواحد ابن‏ سینا مجاز دانسته و درنهایت، در دام مفهوم ­گرایی افتاده است.