قرائت جماعت‌گرایانه از سلطه جنسیتی در اندیشه جان استوارت میل

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری اندیشه‌های سیاسی، واحد تهران جنوب، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران

2 استادیار گروه علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، واحد تهران جنوب، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران

3 استادیار، گروه علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، واحد تهران جنوب، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران

doi
10.30495/jzvj.2024.32816.4104
چکیده

هدف: سلطه، انحصارطلبی و اِعمال قدرت منجر به نابرابری و بی­عدالتی می­شود و با استثمار و به حاشیه راندن فردِ ستم­دیده، تبعاتی برای خودِ فرد و جامعه به همراه دارد. هدف از این نوشتار، پرداختن به موضوع سلطه به عنوان یکی از موانع رشد و پیشرفت زنان و مشارکت آن­ها در توسعه و سیاست است.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روش: به عنوان یک مطالعه کیفی، این مقاله از الگوی هرمنوتیکی کوئنتین اسکینر استفاده می­کند. اسکینر انگیزه­ و نیت مؤلف و هم‌چنین، زمینه­های اجتماعی وی را مدنظر دارد و رویکردهای متن­محور را بی­اعتبار می­داند. در این پژوهش چهار اندیشمند جماعت­گرا (مایکل والزر، السدیر مک­اینتایر، چارلز تیلور و مارتا نوسباوم) انتخاب شدند و با تأسی به آراء والزر، دیدگاه آن­ها در مقابل دیدگاه جان استوارت میل(1873-1806)، فیلسوف لیبرال- فایده­گرای قرن نوزدهم و فمینیست پیشرو قرار گرفت. به نظر والزر سلطه همواره به میانجی مجموعه­ای از مواهب اجتماعی از قبیل اصل و نسب، ملک و املاک، سرمایه، تحصیلات، فیض الهی و قدرت دولتی به وجود می­آید. در این پژوهش تلاش شده است که طبق توصیه اسکینر در مورد تفسیر و تسّری باورهای خاص، نظریه­ والزر به سایر اندیشمندان جماعت­گرا تسرّی داده شود زیرا زمینه فکری آن­ها تقریباً یکسان است و سپس در مقابل رویکرد لیبرالی جان استوارت میل قرار داده شود که قوانین و نهادها را در سلطه زنان دخیل می­داند. هم‌چنین، با کمک روش دیالکتیک هگل، تضاد میان این دو اندیشه به صورت جدولی ترسیم و ارائه شده است.یافته ­ها: امکان تسری دادن نظر والزر به سایر جماعت­گرایان به جز مارتا نوسباوم فراهم شد. نوسباوم خوانش متفاوتی از ارسطو دارد و سیاست­ها و حقوق قانونی خاص و امکانات و ابزارهایی را برای توسعه توانایی­های زنان جهت حذف سلطه توصیه می­کند، لذا به نظر جان استوارت میل که چاره حذف سلطه را اصلاحات در قوانین و نهادها می­داند نزدیک است. نتیجه  ­گیری: برخورداری از مواهب اجتماعی در اعمال سلطه مؤثر است. لذا فردیت عاطفه­گرا بدون در اختیار داشتن ابزارهای سلطه و مواهب اجتماعی نمی­تواند سلطه­جویی کند. دیگر این که اگر باور داشته باشیم که سلطه در هر صورت در طبیعت بشر وجود دارد، چگونه می­توان انتظار داشت که  فردی به رغم دارا بودن مواهب اجتماعی در موقعیت ساختاری مناسب، با وسوسه سلطه­ورزیدن مبارزه کند؟ نکته آخر، برخی از مشکلات زنان به موقعیت آن­ها و ساختارهای ریشه­داری باز می­گردد که به سادگی با تغییر قوانین و اصلاح نهادها برطرف نمی­شود، اما این به این معنا نیست که قوانین و ساختارها اثرگذار نیستند. بنابراین، دارا بودن مواهب اجتماعی به همراه قوانین و نهادهای حمایت­کننده می­توانند در وضعیت زنان و توانمندی آنان تأثیر بگذارند.