تاریخ و فرم ادبی: تأملی در شکلشناسی «دارابنامۀ» بیغمی
نویسندگان
1 استادیار گروه مطالعات ادبی. پژوهشکدۀ تحقیق و توسعۀ علوم انسانی (سازمان سمت). تهران. ایران
doi
10.22067/jls.2023.82886.1438چکیده
«دارابنامه» یا همان «فیروزشاهنامه» از محمد بیغمی (قرن نهم هجری)، پس از «سمک عیار»، مهمترین و مفصلترین متن «عیاری ـ پهلوانی» در تاریخ ادبیات فارسی است. منظور از «متون عیاری‑پهلوانی» متون منثور روایی و بلند است که کنش توأمان عیار و پهلوان در آن، متن روایی را میسازد. در ظاهر، به نظر میرسد این قصۀ بلند در ادامۀ همان سلسله روایتهای منظوم و منثور در باب خاندان داراب باشد که در سنت شاهنامهنویسی و روایتسازی منثور و تاریخنگاری فارسی و عربی بارها به آن پرداخته شده است؛ اما تأمل در فرم این قصۀ بلند، دو نکتۀ پنهان را بر ما آشکار میسازد: نخست اینکه، کلیت فرم در «دارابنامه» بر همان الگوی روایی «سمک عیار» استوار است نه دارابنامۀ طرسوسی و دیگر قصص مربوط به خاندان داراب؛ و نکتۀ دوم و مهمتر اینکه، احتمالاً فرم روایی «دارابنامۀ بیغمی» که مبتنی بر کار و کردار شاه/پهلوان اصلی در پیرنگ اصلی، و شاه/پهلوانان فرعی در خردهپیرنگهای موازی است صورت انضمامی نظام «ملوکالطوایف» اشکانی و فرهنگ پهلوانی آنان باشد. بنابراین احتمال، شاید بتوان گفت که علیرغم کمبود اطلاعات تاریخی مورخان قدیم در باب اشکانیان، «فرم ادبی» توانسته است حامل کلیتی از جهان اشکانیان باشد و آن را در تاریخ عبور دهد. در این صورت، پهلوانیهای «فیروزشاه» و پهلوانان و عیاران همراه او، نهفقط تخیلی روایی برای مرهم نهادن بر زخمهای تاریخی دوران اسکندر مقدونی، بلکه بهطریقاولی، یادگار پهلوانیهای اشکانیان در شکست بقایای اسکندر در ایران، و تلاششان برای حفظ «ایرانشهر» بوده است.