بُعد زیباشناختی: فانتزی، میل و واقعیّت (تأملی در زیبایی‌شناسی مارکوزه)

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی، دانشگاه خوارزمی، تهران، ایران

doi
10.22059/jsr.2022.88934
چکیده

مارکوزه در جامعه­ شناسی هنر خود سعی دارد پاسخی نظری برای فرضیۀ فراتاریخی فروید مبنی بر امتناع منطقی شکل­گیری یک تمدنِ نا-سرکوبگر، فراهم سازد؛ فرضیه­ای که بنا به آن استیلای اصل واقعیت بر ساحت کلی میل، تقدیری لایتغیّر در فراشُدهای تمدنی­ست. مارکوزه اما می­کوشد نشان دهد نسبت آنتاگونیستی میان میل و واقعیت، نه امری محتوم بلکه صرفا یک موقعیّت تاریخی قابل تغییر است. او با نسبی-تاریخی‌کردن مفروضات فروید، طلیعۀ یک دگرگونی تاریخی را تحت سلطۀ اصل عملکرد در تمدن معاصر مجسم می­سازد که در آن کار بیگانه شده می­تواند با صورت بدیلی از کار، یعنی کار زیباشناختی، جایگزین گردد؛ رویّه­ای که به نوبۀ خود می­تواند اصل واقعیت تثبیت شده (اصل عملکرد) را به سود شکل تازه­ای از اصل واقعیّت، دگرگون سازد. مارکوزه معتقد است امر هنری آن عاملی­ست که می­تواند نسبت میان میل و واقعیت را به وجهی انقلابی تغییر دهد. این قوۀ انقلابی امر هنری، در بُعد زیباشناختی آن مستتر است؛ بُعدی که خود محصول معرفت فانتزیک و تخیّلی اثر می­باشد. بدین ترتیب، مارکوزه مفهوم-مکانیسم روانکاوانۀ فانتزی را به مثابه عنصری رهایی­بخش به تئوری خود وارد می­کند؛ مکانیسمی که به سبب ماهیت عملکرد خود قادر است به مصالحه­ای میان میل و واقعیت انجامیده و مناسبات آنها را، تحت یک اصل واقعیت اروتیک، باز-صورت­بندی کند.