کشاکش فرد و جامعه در اندیشة محمداقبال لاهوری

نویسندگان

1 پژوهشگر علوم اجتماعی دانشگاه تهران

2 دانشیار گروه علوم اجتماعی اسلامی دانشگاه تهران

3 دانشجوی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی دانشگاه تهران

doi
10.22059/jsr.2022.88950
چکیده

هریک از متفکران اجتماعی که در طول تاریخ زیسته‌اند برای انسجام‌بخشی به اندیشه‌های خود، در میان آثارشان، فرد یا جامعه یا تعاملی از هر دو را به‌عنوان عصاره و جان‌مایۀ اندیشه‌های خود بیان داشته‌اند. اقبال با توجه به جامعۀ نامنسجم و پراکنده‌ای که در آن زمان هند پدیدار شده بود و مذاهب و فرق مختلفی که وجود داشت، اختیار و «فردیت» شرقیان را در مقابل استعمار، اضمحلال یافته می‌دید. بر این اساس بازسازی اندیشه دینی خود را بر پایۀ «فلسفۀ خودی» بنا نهاد تا اختیار مرده و خودآگاهی ناتوان شده در میان شرقیان را از نو بپیراید و در آن روح تازه‌ای بدمد، از سوی دیگر اقبال، جامعه را به‌مثابۀ حقیقتی عینی نادیده نمی‌انگارد و درصدد است تا تعاملی میان «فرد» و «جامعه» برقرار سازد، اما با همۀ این احوال فردیت را مقدم بر جامعه می‌دانست. برای این پژوهش از روش اسنادی و کتابخانه‌ای سود جسته‌ایم.