گذار از الگوهای مکانیکی: واکاوی سه چالش پیشاروی مطالعات میانرشتهای در علوم انسانی
نویسندگان
1 استادیار پژوهشکده مطالعات میانرشتهای قرآن، دانشگاه شهید بهشتی، تهران، ایران
doi
10.22035/isih.2026.570چکیده
میانرشتهگرایی، به مثابه پاسخی به پیچیدگی فزاینده مسائل عالم انسانی، از آرمانی آکادمیک به ضرورتی گریزناپذیر در پژوهشهای معاصر، به ویژه در علوم انسانی، بدل شده است. انتشار این ویژهنامه با هفت مقاله منتخب، که حاصل فرآیندی طولانی از ارزیابی و پالایش است، فرصتی مغتنم است تا نهتنها دستاوردهای این عرصه، که عمیقتر از آن، «چالشهای ساختاری و معرفتی» پیش روی این دست از مطالعات را به بحث بگذاریم. آنچه این مقالات و دیگر آثار نظری پیشرو را به هم پیوند میزند، تلاش برای عبور از ستایش صرفِ این رویکرد و ورود به عرصه نقد و آسیبشناسی آن است. در این مسیر، سه چالش بنیادین قابل تأمل است:۱. چالش مفهوم «تلفیق»: از آرمان واحد تا واقعیتهای کثرتگرامفهوم «تلفیق» یا «یکپارچهسازی» (Integration) برای دههها سنگ بنای تعریف موفقیت در مطالعات میانرشتهای تلقی میشد (رانا و همکاران، ۲۰۲۵؛ فوردمن و همکاران، ۲۰۱۷). این دیدگاه که ریشه در آرمان وحدت علوم دارد، موفقیت را در ادغام مفاهیم، روشها، و چارچوبهای معرفتی رشتههای مختلف میدید. با این حال، همانگونه که در برخی از جدیدترین پژوهشهای این حوزه شاهدیم (بری، ۲۰۲۰؛ همچنین: درزی، 1398) و نیز در مقاله حاضر با عنوان «نارشتگی؛ آسیبشناسی الگوهای تلفیقی رشتگی» مورد بحث قرار گرفته است، این ضرورت مطلق در حال بازبینی است. مواردی مانند همکاری موفق در «نظریه بازیهای تکاملی» نشان میدهند که میتوان شاهد تبادل عمیق و تغییرآفرین بین رشتهها بود، بدون آنکه ادغام نفی و یکپارچگی کامل روی دهد (گرونه، 2016). بر این اساس، هر رشته میتواند با حفظ هویت روششناختی خود، از این گفتوگو متحول شود. این امر پرسشهای بنیادینی را پیش میکشد: آیا تلفیق غایتِ واحد همه پژوهشهای میانرشتهای است؟ یا میتوان از «موفقیتهای همزیستانه» بدون ادغام کامل سخن گفت؟ پرداختن به این پرسش، که در مقاله «تبیین و دستهبندی جریان معاصرسازی در مطالعات نظری میانرشتهای» نیز به آن اشاره شده، یکی از وجوه تمایز این شماره است.۲. چالش شکاف نظریه و عمل: از فرآیندهای مکانیکی تا فضای زیسته پیچیدهچالش دوم به فاصله آشکار بین «سطح انتزاعی نظریهپردازیهای میانرشتهای» و «واقعیت ملموس و پرابهام پژوهش در عمل» بازمیگردد. مدلهای رایجِ «فرآیند میانرشتهای» (رپکو، ۲۰۲۱) اغلب گامهایی خطی و مکانیکی را ترسیم میکنند که گویی میتوان همگرایی را با دستورالعملی استاندارد و بهشکلی تجویزی محقق کرد. این نگاه، «خشکی و بیروحی» حاکم بر بسیاری از این مدلها را نشان میدهد. در مقابل، واقعیتِ پژوهش میانرشتهای، همانگونه که در مطالعه اتنوگرافیک مرکز اقلیمشناسی شیلی (آندراگا و همکاران، ۲۰۲۳) و نیز در مقاله «بررسی روش شناسی تحلیل محتوای کیفی تطبیقی» مشاهده میشود، سرشار از «ابهام، مذاکره روزمره، تفاوتهای فرهنگی-معرفتی و سازگاریهای خلاقانه» است. موفقیت در این فضا کمتر از پیگیری یک الگوی ازپیشتعیینشده، و بیشتر حاصل «ظرفیتهای ارتباطی، تابآوری و کار جمعی» در مواجهه با «ناهمآواییهای سازنده» است. این شکاف باعث شده است که آنچه در کتب روششناسی تدریس میشود، اغلب ابزار مناسبی برای هدایتِ پژوهشگر در میدان پرتلاطم تعامل واقعی با دیگر رشتهها نباشد، مسئلهای که مقاله «الزامات و اقتضائات نگرشی و روشی نظریه پردازی میان رشتهای» مستقیماً به آن میپردازد.۳. چالش گسست بین نظریهپردازان و کنشگران میدانیپیامد مستقیم چالش پیشین، ایجاد «شکافی عمیق» بین دو جامعه است: از یکسو، «نظریهپردازان و فیلسوفان مطالعات میانرشتهای» که به تحلیل مفاهیم کلیدی میپردازند، و از سوی دیگر، «پژوهشگران میدانی» که در عمل و برای حل مسائل عینی، ناگزیر از سر زدن به حیطههای معرفتی دیگر هستند (موران، 2002). برای گروه دوم، مباحث انتزاعی اغلب دور از ذهن، غیرکاربردی و فاقد ضرورت فوری به نظر میرسد. این گسست به وضعیتی انجامیده که در آن، ممکن است یک محقق با تکیه بر شهود و درک کلی، پژوهش میانرشتهای عمیق و موفقی انجام دهد، بیآنکه کوچکترین آشنایی با ادبیات تخصصی این حوزه داشته باشد. این دوگانگی به وضوح در تمایز میان مباحث نظری طرحشده در مقاله «آسیبشناسی مطالعات بین رشتهای خاورشناسان درباره اکولوژی و محیط زیست جهان» و ضرورتهای عملی و کاربردی مطرح در مقاله «رهیافت میان رشتهای در خوانش حس مکان از منظر معماری و سینما» قابل ردیابی است. این فاصله، هم نظریه را از غنای تجربه عملی محروم میکند و هم عمل را از بینشهای عمیقتر نظری بیبهره میسازد.مقالات گردآوریشده در این ویژهنامه، هر یک به شکلی به بخشی از این چالشهای سهگانه پاسخ میگویند و همگی نشان از عبور از مرحله توصیف صرف و ورود به فاز نقد و ارائه راهحل دارند. همانگونه که در مرور نظاممند رانا و همکاران (۲۰۲۵) بر آموزش دکتری تأکید شده، و کلاین (۲۰۲۱) نیز بر آن پای میفشارد، وظیفه ما به عنوان جامعه علمی، نه نادیده گرفتن این تنشها، بلکه «به رسمیت شناختن، مطالعه و مدیریت» آنهاست. باید به سمتی حرکت کنیم که «کار معرفتی» فعال و گفتوگوی مستمر بین رشتهها، جایگزین الگوهای خشک و ازپیشتصورشده شود. این ویژهنامه گامی است در این مسیر دشوار اما ضروری، با این امید که بتواند پلی باشد بین اندیشیدن به میانرشتهگرایی و زیستن آن در فضای پیچیده و پویای علم معاصر.