فرهنگ اجتماعی و ژئوپلیتیک قدرت در افغانستان
نویسندگان
1 - استادیار علوم سیاسی، دانشگاه تهران
doi
چکیده
در سالهای دهه 1990 به بعد از رهیافتهای سازهانگارانه در راستای تبیین منازعات منطقهای بهره گرفته شده است. علت چنین موضوعی را میتوان نقش مسائل فرهنگی و همچنین مؤلفههای درون ساختاری در تفسیر تحولات منطقهای بویژه موضوعات بحرانی دانست. منازعات منطقهای در دوران نظام دوقطبی تحت تأثیر «ساختار نظام بینالملل» و همچنین قواعد رفتار بازیگران مؤثر بینالمللی بویژه آمریکا و اتحاد شوروی قرار داشته است. اشغال افغانستان در دسامبر 1979 توسط اتحاد شوروی، بیانگر چنین استدلالی است؛ در حالیکه روندهای تغییر و دگرگونی در کنش استراتژیک کشور یاد شده از سال 1991 به بعد بیش از آنکه تحت تأثیر موضوعات بینالمللی قرار گیرد، ناشی از کنش بازیگرانی است که به قالبهای ایدئولوژیک، فرهنگی، نژادی و قومی وابستهاند.سازهانگاری در زمره رهیافتهایی محسوب میشود که زمینههای تحلیل موضوعات روابط بینالملل بر اساس نشانههای فرهنگی، اجتماعی و قومی را فراهم میسازد. افغانستان در زمره کشورهایی تلقی میشود که از تنوع نژادی و فرهنگی برخوردار است. چنین کشورهایی عمدتاً در فضای بیثباتی، ناامنی و مخاطره استراتژیک قرار میگیرند. بر این اساس تلاش میشود تا ضمن بهرهگیری از رهیافت سازهانگاری، دگرگونیهای سیاسی و فرایندهای تغییر ژئوپلیتیکی در افغانستان مورد بررسی قرار گیرد.این امر نشان میدهد که شکلبندیهای ژئوپلیتیک در دوران بعد از جنگ سرد، تحت تأثیر موضوعات قومی، نژادی، مذهبی و فرهنگی قرار گرفته است. این امر تضادهایی را در حوزههای مختلف ژئوپلیتیکی ایجاد کرده است. به هر میزان که موضوعات تأثیرگذار فرو ملی همانند نژاد، هویت و مذهب بر تحولات بینالملل از تنوع و تحرک بیشتری برخودار باشد، طبیعی است که امکان تأثیرگذاری آنها بر تحولات منطقهای نیز افزایش بیشتری پیدا خواهد کرد. تحولات افغانستان در دوران بعد از جنگ سرد چنین نشانههایی را منعکس میسازد. برای تبیین این موضوع از رهیافت سازهانگاری استفاده خواهد شد. این رهیافت میتواند بین موضوعات فرهنگی – نژادی با فرایندهای بینالمللی رابطه مؤثر و معنی داری را به وجود آورد.