فلسفة تحلیلی و نسبت آن با نظریههای ادبی فرمالیسم و ساختارگرایی
نویسندگان
1 دانش آموختة دکتری زبان و ادبیات فارسی، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه شهید چمران اهواز، اهواز، ایران
2 دانشیار زبان و ادبیات فارسی، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه شهید چمران اهواز، اهواز، ایران
doi
10.22077/islah.2024.6734.1333چکیده
در پژوهش های میان رشته ایِ دهه های اخیر، به نسبت میان فلسفه و نظریه های ادبی توجه فراونی شده است؛ با این حال، ویژگی قاطبة این دست از پژوهش ها، مواجههی «کلی» و «نادقیق» با «فلسفه» و «نظریة ادبی» بوده است. در پژوهش حاضر با اتخاذ رویکردی میانرشتهای، نشان داده میشود که میتوان «نظریه های ادبی» را به دو قسم از نظریههایی که در تعامل و دیالکتیک با فلسفة «تحلیلی» و «قارهای» (اروپایی) هستند، تقسیم کرد. نظریههایی چون واکنش خواننده، پدیدارشناسی، روانکاوی و...، بهواسطة رویکرد تفسیری و ذهنی، گرایش به «فلسفة قارهای» (اروپایی) دارند؛ حال آنکه نظریههایی چون فرمالیسم، ساختارگرایی و زیرمجموعههای آن، نظیر روایتشناسی و مردمشناسی ساختارگرا، با فلسفة تحلیلی، قرابت و همپوشانی دارند. مقالة حاضر نشان خواهد داد که فلسفة تحلیلی، بهواسطة عناصری چون انضمامیت، عینیگرایی، آزمایشمحوری، تدقیق، تکرارپذیری و نتایج ثابت و فاصلهگیری از ذهنیتگرایی و نسبیگرایی، با «فرمالیسم روس» و «ساختارگرایی» همپوشانی دارد و اصطلاحات کلیدیِ نظریههای فرمالیسم (عنصر غالب) و ساختارگرایی (الگوهای مشترک) با نگرش علمیـ تحلیلی توماس کوهن و اصطلاحات کلیدی او، پارادایم و علم هنجارین، در قرابت بنیادین است.