واقعنمایی و بازنمایی در فلسفه و سینما: بررسی نقادانۀ فیلم مرد عوضی اثر آلفرد هیچکاک با اشاره به نظریۀ آندره بازَن
نویسندگان
1 استادیار زبان و ادبیات انگلیسی، گروه زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه اراک، اراک
2 دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی، گروه زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه اراک، اراک
doi
10.22077/islah.2021.4727.1055چکیده
مسئلۀ چیستی «واقعیت» و چگونگی بازنمایی آن در آثار هنری و ادبی از دیرباز یکی از مهمترین دغدغههای هنرآفرینان و نظریهپردازان بوده است. اوج آن اواسط سدۀ نوزدهم بود که بهدنبال تحولات علمی و اجتماعی، از جمله اختراع دوربین عکاسی، نقاشان و نویسندگان اروپایی با صراحت و جدیت بیشتری به این موضوع پرداختند که حاصل آن شکلگیری جنبش «رئالیسم» (واقعنمایی) با هدف ثبت دقیق و عینینگرانۀ واقعیت خارجی، بهویژه واقعیتهای جامعه و وضع طبقههای پایین، بود. فیلم مرد عوضی ساختۀ آلفرد هیچکاک (1957) فیلمی داستانی بر اساس رویدادی واقعی و شامل بسیاری از مضمونهای رئالیسم است. ادعای خود کارگردان این بوده که فیلم او «مستند» و بازنمایندۀ حقیقت است، بدون هیچ دخلی و تصرفی. پس از شرح تطبیقی و موجز مفهومهای «واقعیت» و «واقعیتنمایی» در فلسفه و سینما، پژوهش حاضر این فیلم را بر اساس نظریۀ آندره بازَن دربارۀ سینمای رئالیستی تحلیل میکند تا نشان دهد که، بهرغم ادعای فیلمساز و وجود برخی ویژگیهای واقعنمایانه، آیا در نهایت میتوان این فیلم را اثری رئالیستی در شمار آورد یا نه. تحلیل این فیلم نشان میدهد که مرد عوضی نهفقط عاری از جنبههای ذهنمحور نیست، بلکه طبق گزارشهای موجود چندان هم به ماجرای واقعی وفادار نبوده است و با تعریف بازن از رئالیسم مطابقت نمیکند. پژوهش حاضر، به این ترتیب، به این بحث میرسد که، با فرض وجود مستقل واقعیت عینیِ بیرونی، آیا اصولاً بازنمایی وفادارانه و بیطرفانۀ آن در رسانههای هنری، از جمله سینما و ادبیات، ممکن است یا خیر.