تحلیل عمیق آرای دیوان عدالت اداری در مورد ممنوعیت فیلمهای «سنتوری» و «رستاخیز»: چالشهای حقوقی نظام صدور پروانه نمایش سینمای ایران
نویسندگان
1 استادیار گروه حقوق عمومی و بینالملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران
2 دانشیار گروه حقوق عمومی و بینالملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران
doi
10.22099/jls.2026.54332.5387چکیده
مقدمه: این پژوهش به بررسی چالشهای حقوق اداری پیرامون لغو مجوز نمایش دو فیلم ایرانی، «سنتوری» (1386) و «رستاخیز» (1391) علیرغم تأیید قبلی از سوی وزارت فرهنگ میپردازد. هر دو مورد، تعارضهای ساختاری در چارچوب نظارتی سینمای ایران، بهویژه تنش میان آزادی بیان هنری و ضرورتهای فرهنگی و سیاسی تحمیلشده از سوی دولت را برجسته میسازند. تحلیل حاضر بر نقش دیوان عدالت اداری بهعنوان مرجع قضایی اصلی رسیدگیکننده به چنین اختلافهایی متمرکز شده و مفاهیم حقوقی «انتظار مشروع» و «حقوق مکتسب» را در چارچوب حقوق اداری ایران واکاوی میکند. روش: این پژوهش از رویکرد مطالعه موردی استفاده کرده و متون حقوقی احکام دیوان عدالت اداری در پروندههای «سنتوری» و «رستاخیز» را در کنار چارچوبهای نظارتی مرتبط، ازجمله آییننامه نظارت بر نمایش فیلم(1361) و اصلاحیه بعدی آن (1364، ماده 4)، مورد تحلیل قرار میدهد. روششناسی شامل تحلیل حقوقی تطبیقی این دو پرونده تحت دو نسخه مختلف از قوانین آیین دادرسی دیوان (قانون 1384 در مقابل قانون 1391) است. این مطالعه همچنین به بستر سیاسی اجتماعی سانسور هنری در ایران و تأثیر آن بر نتایج قضایی میپردازد. یافتهها: یافتهها نقایص جدی در قانون سینمای ایران را آشکار میسازد؛ بهویژه اختیارات گسترده و خودسرانهای که طبق ماده 4 به رئیس سازمان سینمایی برای لغو مجوز نمایش بر اساس «ضرورتهای فرهنگی و سیاسی» مبهم اعطا شده است. این مقرره، اصول بنیادین حقوق اداری از جمله حاکمیت قانون، شفافیت رویهای و لزوم تصمیمگیری مستدل را نقض میکند. احکام دیوان در این دو پرونده بهطور قابل توجهی متفاوت بود: در مورد سنتوری، دیوان درخواست ابطال لغو مجوز را رد کرد، اما ادعای خسارت را پذیرفت و بهطور ضمنی «حق مکتسب» را طبق قانون 1384 به رسمیت شناخت. در مورد رستاخیز، دیوان صرفاً وقوع تخریب از سوی اداره (طبق قانون 1391) را تأیید کرد، اما حکم به جبران خسارت نداد. علیرغم این احکام، هیچیک از این دو فیلم بهطور کامل به چرخه اکران عمومی بازنگشت. این مطالعه همچنین به عدم تمایل قوه قضاییه برای به رسمیت شناختن کامل «انتظار مشروع» بهعنوان یک اصل حقوقی اشاره کرده و خاطرنشان میسازد که رویه قضایی به تفسیرهای محدودکنندهتری از حقوق مکتسب گرایش دارد. این پژوهش علاوه بر این، به تأثیر بازدارنده ابهام نظارتی بر فیلمسازان میپردازد؛ آنان اغلب به دلیل ترس از تلافی بوروکراتیک و تأخیرهای طولانی از طرح دعوی در دادگاه اجتناب میکنند. علاوه بر این، تحلیل نشان میدهد که تفسیر حقوقی کنونی در تفکیک میان تعلیق و لغو دائم مجوزها ناکام مانده و تهیهکنندگان را در وضعیت عدم قطعیت دائمی قرار میدهد. درحالیکه صدور پروانه ساخت توسط وزارتخانه باید علیالاصول توقع مشروعی برای اکران ایجاد کند، استناد به ماده ۴ عملاً این امنیت را از بین میبرد. این مطالعه استدلال میکند که قوه قضاییه با اعطای خسارت در پرونده سنتوری (به جای الزام به اعتبار مجوز)، ناخواسته زیادهروی قوه مجریه را تأیید کرده است. این رویکرد، حق بنیادین آزادی بیان را به یک بدهی معاملاتی تبدیل میکند و عملاً به دولت اجازه میدهد تا هزینه سانسور محتوای هنری را بپردازد؛ امری که به دلیل ریسکهای نظارتی جبرانناپذیر، سرمایهگذاری خصوصی را دلسرد میکند. نتیجهگیری: پروندههای سنتوری و رستاخیز بر آسیبپذیریهای ساختاری در قانون سینمای ایران صحه میگذارند؛ جایی که اختیارات گسترده و اختیاری، امکان اعمال سانسور خودسرانه را فراهم میسازند. اگرچه دیوان عدالت اداری با به رسمیت شناختن تخلف و در یک مورد، حکم به جبران خسارت، راهحل جزئئ ارائه داد، اما آرای آن نتوانست انتظارت مشروع فیلمسازان را بهطور کامل محقق سازد یا مغایرت ماده 4 با قانون اساسی را به چالش بکشد. این پژوهش نتیجه میگیرد که بدون اصلاحات اساسی حقوقی ازجمله تعیین معیارهای شفافتر برای لغو پروانه نمایش و حمایت قضایی قویتر از حقوق خلاقانه، خودسری اداری به سرکوب بیان هنری ادامه خواهد داد. در نهایت، سرنوشت این فیلمها بازتابدهنده تنشهای گستردهتر میان قانون، قدرت دولتی و هنر در ایران است.