مفهوم تاریخی صلح در تورات و قرآن و تأثیر آن در عملکرد حقوقی حکومتهای دینی
نویسندگان
1 استادیار، گروه معارف اسلامی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه جهرم، جهرم، ایران
doi
10.22099/jls.2026.55430.5454چکیده
مقدمه: صلح در ادیان دلالتی ثابت و جهانشمول ندارد، بلکه در بسترهای تاریخی، الهیاتی و سیاسی هر دین بازتفسیر شده و کارکردهای متفاوتی مییابد. این مقاله با رویکردی تاریخی ـ تحلیلی به بررسی مفهوم صلح در تورات و قرآن پرداخته و نشان میدهد که چگونه فهم دینی از صلح، بر تولید قواعد حقوقی و عملکرد حکومتهای دینی اثرگذار است. یهودیت ریشه تمام منازعات را ازلی میداند و نگرش آن به صلح (شالوم) مفهومی کاملاً تاریخمحور و برگرفته از متون دینی است که در چارچوب نظم درونی و وفاداری به عهد الهی در راستای برتری بنیاسرائیل معنا مییابد و در نتیجه، صلح ماهیتی تبعیضآمیز و نژادپرستانه مییابد. در اسلام مفهوم صلح که با واژه سِلم تعریف میشود، همزیستی مسالمتآمیز را بر مخاصمه ترجیح میدهد و اگرچه گستره وسیعتری نسبت به باورهای یهود دارد و مشروط به مصلحت امت اسلام است، اما برهم زدن بیسبب پیمان صلح را به هیچ عنوان جایز نمیداند و در صورت وقوع جنگ اجتنابناپذیر، با توسل به هدنه میتوان آن را فرونشاند؛ امری که با موازین و قوانین کنونی معاهدات بینالمللی بیشتر سازگار بوده و انعطاف بیشتری را نشان میدهد که سببمدیریت بهتر منازعات و تثبیت قدرت دینی اسلام در طول تاریخ شده است.روش: پژوهش حاضر مبتنی بر روش تاریخی-تحلیلی است و محتوای آن از طریق بررسی منابع کتابخانهای تدوین و تحلیل شده است. برای تحقق اهداف پژوهش سعی بر آن بوده است که با نگاهی بیطرفانه ابتدا منابع دینی یهودی و اسلامی مطالعه شده و برداشتها فقط بر اساس نص صریح باشد.یافتهها: بررسی تورات نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از روایت دینی یهود بر مبنای مفاهیمی چون قوم برگزیده، سرزمین موعود و دشمنان ازلی و ابدی بنیان یافته است. از آنجا که بنیان و اساس ایجاد حکومت اسرائیل از ابتدا بر اساس دستیابی به ارض موعود رقم خورده است، مفاهیم پیشگفته در بستر تاریخیِ دولت رژیم صهیونیستی، در سطح الهیاتی باقی نمانده، بلکه بهواسطه صهیونیسم، به حوزه حقوق عمومی و سیاستگذاری حقوقی نیز سرایت کرده و در قالبی سکولارـ حقوقی بازتولید شده است. در اسرائیل، هویت یهودی دولت بهعنوان یک اصل بنیادین حقوق اساسی، نقشی بنیادین در تفسیر قانون دارد و قانون پایه اسرائیل مصوب ۲۰۱۸ م. بهطور صریح جایگاه برتری را برای یهودیان لحاظ کرده و در حقیقت امتداد گفتار توراتی است که تمایز فطری و ذاتی میان بنیاسرائیل و دیگر اقوام قائل میشود. وعده الهی بخشش و تملک سرزمینها و نفی صلح پایدار با ساکنان پیشین آنها و اجازۀ شرعی حذف و اخراج دیگران در تورات، تأثیر خود را در دکترینهای امنیتی رژیم صهیونیستی نیز نشان میدهد و توجیهگر جنگهای پیشدستانه، اشغال سرزمینها، شهرکسازی برای یهودیان و اعمال خشونت ساختاری علیه جمعیت غیر یهودی بوده است که در واقع با خوانش خاصی از تاریخ خاطره عمالیق را زنده نگه میدارد. درواقع قانون پایه میتواند مصداق آپارتاید نهادی تلقی شود. بنابراین یکی از راههای مهار اسرائیل قبولاندن این واقعیت به آنهاست که نمیتوان برداشتها از کتاب مقدس را در زمانه کنونی احیا کرد. در مقایسه سازوکار حقوقی حکومتهای اسلامی به ویژه شیعی مطابق با آیات قرآن دارای بعد اخلاقی و اجتماعی است و حتی در مواجهه با غیرمسلمانانِ غیرمحارب، بر همزیستی عادلانه و رفتار انسانی تأکید میشود. این آیات با تأکید بر نیکی و عدالت نسبت به غیرمحاربان، دامنه صلح را به حوزه حقوق شهروندان میکشاند.نتیجهگیری: این پژوهش نشان میدهد که تاریخ برای یهودیان ارزشی والا دارد و نگرش کنونی یهود نسبت به صلح، تحت تأثیر روایتهای توراتیِ مبتنی بر مفاهیمی چون قوم برگزیده، سرزمین موعود و دشمن دائمی قرار دارد و این باورها صرفاً در سطح الهیاتی باقی نماندهاند، بلکه از طریق صهیونیسم دینی و ملیگرایی یهودی، به صورت ساختاری در نظام حقوقی و سیاستگذاری حقوق عمومی اسرائیل بهویژه قانون «دولت ـ ملت یهود» مصوب ۲۰۱۸، نهادینه شدهاند و با انحصاری کردن حق تعیین سرنوشت، حذف اصل برابری و تقدیس شهرکسازی یهودی، نوعی برتری قومیِ قانونی ایجاد کردهاند که استمرار منطقی همان پیشفرضهای توراتی است. این چارچوب حقوقی در پیوند با دکترینهای امنیتی، به بازتولید منطق دشمن دائمی و مشروعیتبخشی به اشغال، خشونت ساختاری و صلحی مشروط و سلسلهمراتبی انجامیده و از منظر حقوق بینالملل قابلیت انطباق با مفهوم آپارتاید نهادی را دارد.در مقابل، بررسی آیات قرآن نشان میدهد که صلح در اسلام، هرچند موقت و مشروط به مصلحت است، اما بر اصولی چون تعیین مدت، وفای مطلق به عهد، ممنوعیت پیمانشکنی و التزام به حسننیت استوار است. بر این اساس، در حالی که نظام حقوقی رژیم صهیونیستی صلح را در چارچوب برتری قومی و تداوم منازعه تعریف میکند، رویکرد اسلام، صلح و جنگ را ابزارهایی تابع عدالت، مصلحت عمومی و کرامت انسانی میداند. این مقایسه نشان میدهد که خوانشهای دینی میتوانند یا به مشروعیتبخشی به تبعیض ساختاری و خشونت پایدار منجر شوند یا بالعکس، زمینهساز همگرایی با اصول جهانشمول حقوق بینالملل و اخلاق سیاسی شوند.