پیوند میان حق و اخلاق در فلسفه کانت: آموزه ناوابستگی

نویسندگان

1 گروه حقوق عمومی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی

doi
10.22099/jls.2021.36765.3839
چکیده

کانت با محوریت دادن به آزادی در تعریف «حقِ سخت» و کنار گذاشتن مفهوم سنتی «سعادت» از حقوق، نقش پررنگی در پیدایش مفهوم مدرن حق ایفا کرده است. درعین حال، باور او به پیشینی­ بودن بنیان حق (در تمایز با پوزیتیویسم) فهم موضع او را درباره پیوند میان حق و اخلاق دشوار کرده است. اگر الزام (اخلاقی) را محور متافیزیک اخلاق او بدانیم، هواداران آموزه­ وابستگی به حضور این مفهوم در تعریف حق و هواداران آموزه­ ناوابستگی به غیبت آن باور دارند. در میان گروه دوم سه اندیشمند بسیار نامدارند: ابینگهوس، آلن وود و مارکوس ویلاشک. ابینگهوس، با بی‌نیاز دانستن نظریه حق کانت از آزادی درونی، آن را از فلسفه فرارونده مستقل می‌داند. آلن وود الزام اخلاقی را تنها به منظر اتیکی حقوق و نه حقِ سخت، نسبت می­دهد. ویلاشک نیز با طرح مفهوم «متناقض‌نمای امرهای قضائی»، همچنین تحلیل دقیق مفهوم کانتیِ ضرورت، الگوی دینامیک حق، اثبات ممکن نبودن استنتاج اعمال اجبار از امرِ مطلقِ مبانیِ متافیزیکِ اخلاق و ناممکن بودن ایجاد تعارض میان اراده و گزینش در فلسفه حق کانت پیچیده‌ترین دفاع از موضع ناوابستگی را مطرح کرده است. اینک این پرسش مطرح می­شود که پیروان این آموزه تا چه اندازه در طرح نظریه­ی خود کامیاب بوده­اند؟ این مقاله می­کوشد در ضمن شرح تلاش آنان، به­ویژه ویلاشک، در تفسیر ابهام‌ها و ناسازگاری­های متنی متافیزیک اخلاق، کاستی­های این آموزه را نشان دهد.