مولوی و مسئله منطقی شر
نویسندگان
1 هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی
doi
10.22054/ltr.2008.6453چکیده
متفکران، مسئلة شر را به دو گونه تبیین کردند: مسئلة منطقی شر و شر به مثابة قرینهای علیه خداوند. در قسم نخست، دعوی ناسازگاری و مناقشه صدق میان شر و گزارة دینی دربارة خداوند اصلیترین مسئله است؛ در حالی که در گونة دیگر، وجود شر را به حداقل به منزلة نقضی علیه اعتقاد به خدا یا خلل در باور به مدعیات دینی تلقی میکنند. در این نوع، مناقشه مربوط به ناسازگاری مدعیات دینی نیست، بلکه پرستش در ناپذیرفتنی بودن آنهاست. نزاع اساسی مسئلة شر در رویکرد منطقی است که دو مدعا را طرح میسازد، یکی فقدان عقلانیت باورهای دینی و دیگر ناسازگاری میان وجود شر و اعتقاد به خداوند قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض. منکران که بر رویکرد منطقی مسئله شر تأکید میورزند که دو باور مزبور یعنی وجود شر و خداوند قادر خیرخواه محض نمیتواند همزمان صادق و سازگار باشند. مولوی در مثنوی گرچه به نظام احسن عالم و قلیل یا کثیر بودن شر میپردازد و نه تنها وجود شر اندک و قلیل را میپذیرد، بلکه آن را همانند شرور اخلاقی که مبتنی بر اراده و اختیار انسان هاست، مجاز قلمداد میکند و در مقابل معتقد نیست که شر در عالم، شر اکثری است اما بنیاد اندیشة او بر پاسخ به تنافر یا تناقض احتمالی دو مدعای فوق متمرکز است. مولوی با طرح دو راهکار «خیرهای برتر» و «مسئله ابتلاء و امتحان عالم و آدم» براساس «شر طبیعی» و نیز «کمال یا زیبایی شناختی» میکوشد تا مسئلة دشوار ناسازگاری وجود توأمان شر را پاسخ دهد. مولوی نشان میدهد که وجود همزمان شر و خدا به لحاظ منطقی، ممکن و سازگار است. مولوی پس از آن به دفاع مبتنی بر اختیار نیز میپردازد.