فرانسیس بیکن: علم و قدرت

نویسندگان

1 استاد بازنشستۀ مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران، تهران، ایران

doi
10.22059/jop.2025.396462.1006897
چکیده

قرن شانزدهم تا پایان نیمة اول قرن هفدهم میلادی نقطة عطفی در حیات دینی، فلسفی و علمی، به خصوص در انگلستان به‌شمار می‌رود و علاوه بر تغییر در ساختار قدرت کلیسا و شروع اصلاحات دینی، دگرگونی‌های وسیعی در مفاهیم جاری در دین، فلسفه و علم به وقوع پیوسته است. در این انقلاب فکری و رنسانس فرهنگی دو فیلسوف بسیار تأثیرگذار بوده‌اند: دکارت و بیکن. تمرکز این مقاله بر اهمیت بیکن و دیدگاه او در علم و قدرت است. طول حیات بیکن (1626- 1561) در پایان دورة رنسانس و آغاز عصر جدید بوده است. او بنابر تغییرات صورت‌گرفته در کلیسا و نگرش مسیحی، بر جدایی الهیات از طبیعیات اصرار می‌ورزد و هرگونه شناخت علمی و عقلی خدا را نفی می‌کند. نقد بیکن بر الوهیت سبب شده تا برخی متفکّران، او را به الحاد متهم کنند. از نظر آنان، بیکن فلسفه را از مابعدالطبیعه؛ و الهیات را از حقایق عالیه، به طبیعت و ماده یعنی به امور دانیه تقلیل داده است. او فیلسوفی تجربه‌گراست و به ضرورت استوار بودنِ علم بر پایة مشاهده و تجربه باور دارد. اندیشة او متوجة عمل است و نتایج عملی را مطمئن‌ترین نشانة اعتبار فلسفه می‌داند. او هویّت اندیشة خود را در گذشته و متفکّران عهد باستان می‌جوید. او منتقد اکثر متفکّران یونان از پیش‌سقراطیان تا افلاطون و ارسطو می‌شود و به‌خصوص نقد جدی بر حکمای مدرسی به لحاظ روشی، افکار، و آرای آنها دارد. بعضی جهان را مدیون بیکن دانسته‌اند، زیرا مبادی فکر او را عاقلانه و حیات‌بخش یافته‌اند.