اهمیت بازآفرینی روسو از نقد افلاطونی هنر
نویسندگان
1 دانشآموختۀ دکتری فلسفۀ هنر از دانشگاه علامه طباطبائی
doi
10.22059/jop.2021.311481.1006556چکیده
ژانژاک روسو در تعدادی از آثار خود همچون گفتار دربارۀ هنرها و علوم و نامه به دالامبر دربارۀ تئاتر، برخلاف جریان غالب و روح زمانۀ خود، انتقادی از هنرها و بهویژه هنر تئاتر ارائه کرد که در اساس، مبتنی بر نقد افلاطونی هنر در رسالۀ جمهوری بود. مقالۀ حاضر پس از موجهساختن این نکته که نقد روسو را میتوان همچون بازآفرینی نقد افلاطونی هنر در قرن هیجدهم به شمار آورد، میکوشد تا نشان دهد نقد روسو علاوه بر اهمیت فینفسه، میتواند اهمیت ویژهای در دستیابی به تفسیری تازه از نقد افلاطونی هنر داشته باشد. روسو با کاربست ایدههای اساسی افلاطون در نقد هنر زمانۀ خود، نقد افلاطونی هنر را از چارچوب متافیزیک خاص افلاطون جدا کرده و با آشکار ساختن هستۀ جاودانۀ آن، امکان پذیرش و فهم عامتری به آن بخشیده است. در تفسیر روسویی از دیدگاه افلاطون، تمایز سهگانۀ ایده، واقعیت و تقلید به تمایز دوگانۀ واقعیت و تصویر فروکاسته میشود و محل اصلی نقد نیز این نکته است که هنر، یا بهطور خاص تقلید هنری، با حائلساختن تصویری که دارای بار عاطفی بیگانه است میان مخاطب و واقعیت، موجب ازبینرفتن ادراک اصیل چیزها میشود و این امر بهنوبۀ خود موجب ازدسترفتن اصالت عواطف و در نتیجه برهمخوردن تعادل اخلاقی خواهد شد.