نقدهایی بر نظریه‌های معنا در فلسفۀ تحلیلی ادبیات

نویسندگان

1 دانشیار گروه فلسفه دانشگاه اصفهان

2 دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه اصفهان

doi
10.22059/jop.2018.239378.1006298
چکیده

قصدگرایی و ضد-قصدگرایی دو نظریۀ اصلی در فلسفۀ تفسیر ادبی هستند که هر یک موضع­گیری مشخصی دربارۀ نسبت قصد مؤلف با معنای اثر دارند. داشتن نظریه­ای دربارۀ چگونگی شکل­گیری معنا از لوازم هر یک از این دو موضع فلسفی است. آنها باید به این پرسش پاسخ دهند که معنای یک قطعۀ ادبی چگونه قوام می یابد؟ برای یافتن پاسخ درست، تمرکز بر فلسفۀ زبان و نظریات معنا مفید خواهد بود. بعضی از رقبای قصدگرایان، از جمله ضد-قصدگرایان، اغلب مجبور شده­اند تا تفسیر ادبی را از تفسیرهای معمول در زندگی روزمره جدا کنند، اما نتوانسته­اند چرایی این جدایی را توجیه کنند. در نقطۀ مقابل، پاسخ قصدگرایان نیز، که مبتنی بر نظریۀ معنای گرایس بوده، قانع کننده نیست؛ نظریۀ معنای ایشان فقط قسمتی از معناهای موجود در متن را پوشش می­دهد. در این مقاله پاسخ دو تن از قصدگرایان میانه رو معاصر، رابرت استکر و پیسلی لوینگستون به این پرسش نقد میشود. در انتها، نگارنده نظریۀ ربط را به عنوان نظریه­ای جایگزین برای توضیح معنای آثار ادبی پیش می­نهند و نتایج این جایگزینی را تبیین می­کند. نگارنده نتیجه می­گیرد که نظریۀ ربط امتیازاتی بر نظریۀ گرایسی معنا دارد که استفاده از آن را در بحث از تفسیر ادبی موجه می­سازد.