دولت مدرن و خودکامگی (بررسی موردی دولت رضاشاه)

نویسندگان

1 استادیار دانشگاه علامه طباطبایی

2 دانشجوی دکترای جامعه شناسی سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب

doi
10.22054/tssq.2016.4758
چکیده

یکی از ویژگی ‌های حکومت ها و دولت‌های ایران خودکامگی و یکه‌تازی است. نظریه‌هایی بسیاری در باره‌ی تبیین این مطلب مطرح شده است. از نگرش‌های ساختاری ( نظیر نگرش‌های مارکسیستی) گرفته تا نگرش هائی که به وجه تاریخی و کنشگر/کنشگران (نظیر نظریه پاتریمونیالیستی یا نظریه سلطانیسم) تلاش کرده‌اند که علل برآمدن این شیوهی حکومتی را بیان کنند با این همه اغلب از یک نکته غفلت می‌شود و آن این است که ساختارهائی که موجد خودکامگی و استبداد هستند، قادرند که بر این شیوه حد زنند. این ساختارها به همان سان که مانع پیش‌برد اهداف دموکراتیک می‌شوند، محدودکننده‌ی خودکامگی و استبداد هم هستند. فرمان ‌های پادشاهان معمولاً از همان آغاز، در گیرودار بوروکراسی یا محیط اجتماعی گیر می‌کنند و کم‌رنگ می‌شوند. هدف این مقاله نشان دادن شواهد در این زمینه برای دولت مدرن ـ دولت رضاشاه ـ است. اهمیت نظری اثبات این نکته از این جاست که فرض متعارف استبداد مطلق این دولت را به چالش می‌کشد. ما با ارائه‌ی شواهد متعددی نشان داده‌ایم که چگونه طوفان خودرائی و استبداد در مقابل موانع ساختاری و تاریخی انرژی خود را از دست می‌دهد. ظرفیت و توان قدرت سلطه، سازوکارهای بوروکراتیک، محدوده‌ی وسیع جغرافیائی، نیروهای اجتماعی (نهاد دین، نهاد بازار، اقوام و ایلات، روشنفکران و نخبگان) و نیروهای خارجی از پارامترهایی است که بر این قدرت یکه‌تاز و استبدادی حد زده‌اند.