چهاربُعدیانگاری و مسألهی اتصال اجزای زمانی در فلسفهی معاصر و فلسفهی صدرا
نویسندگان
1
2 دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان
doi
10.22099/jrt.2017.4490چکیده
اگر یک جسم تغییر کند، ازیک سو پس از تغییر ممکن نیست درست همان جسمِ پیش از تغییر باشد؛ ازسوی دیگر، اگر یک جسم پس از تغییر درست همان جسمِ پیش از تغییر نباشد، موضوع دقیقی برای تغییر نیست، پس گویی هیچ چیز بهراستی تغییر ن کرده است. یک راه فیلسوفان برای حل این چیستان که دراصل، مسألهی پایایی هویت در زمان است، این است که زمان را به درون ا جسام راه دهند، نه درون ویژگیهای آنها. در اینصورت میتوان گفت که اجسام، اجزای زمانی دارند، همچنانکه اجزای مکانی دارند. به این اعتبار، کل یک جسم در یک زمان خاص وجود ندارد. درعوض، در یک زمان، تنها یک جزء زمانی (یا یک مرحلهی زمانی) آن وجود دارد؛ از این دیدگاه، با نام چهاربُعدیانگاری یا نظریهی اجزاء زمانی یاد میکنیم. در ا ین مقاله، نخست نشان میدهیم که چهاربُعدی انگاری چگونه در حل چیستانهای پایایی هویت در زمان، مانند «تغییر ذاتی» و «ترکیب مادی» بهکار میآید. سپس اثبات میکنیم که ملاصدرا نیز با پشتیبانی از مفاهیمی مانند «حرکت به معنای قطع» و «حرکت جوهری»، چهاربُعدیانگار است. بحث دیگر این مقاله دربارهی نسبت چهاربعدیانگاری با هستیشناسی زمان است؛ این مبحث چگونگی اتصال اجزای زمانی یک چیز را روشن میسازد. در این راستا، همچنین تحلیل صدرا را برای مسألهی اتصال این اجزا واکاوی میکنیم.