مطالعۀ تطبیقی اسطوره‌شناختی و روان‌‌شناختی «زن» در نمایشنامه‌های «دوشیزه جولیا» اثر استریندبرگ و «در مه بخوان» اثر اکبر رادی با تکیه بر نظریات شینودا بولن

نویسندگان

1 دانش‌آموخته‌‌ی کارشناسی ارشد رشته‌ی ادبیات نمایشی گروه آموزشی هنرهای نمایشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران

2 دانشیار گروه آموزشی هنرهای نمایشی دانشکدگان هنرهای زیبای دانشگاه تهران، تهران، ایران

doi
10.22059/jwica.2022.335440.1729
چکیده

«کهن‌الگوها» از عناصر مهم روان‌شناختی بوده و در جریان نقد ادبی معاصر، «نقد کهن‏الگویی» همواره به‌عنوان یکی از گونه‌های مهم نقد ادبی موردتوجه بوده است. ‌بحث کهن‌الگو‌ها برپایۀ اندیشۀ کارل گوستاو یونگ، نظریه‌پرداز حوزۀ علوم روان‌شناختی، تکوین یافته است. در این نظریه، عناصر ساختاری اسطوره، که در روان ناخودآگاه جمعی حضور دارند، مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گیرد. از منظر یونگ، نوعی تجربۀ همگانی در این عناصر وجود دارد که در شکل‌های متفاوت و در همۀ نسل‏ها تکرار می‏شود. شینودا بولن، روان‌‌شناس و نظریه‌پرداز معاصر، نیز با تکمیل نظریات یونگ و تشریح دقیق نمود آن در افراد و زندگی روزمره، به شناخت هرچه بیشتر کهن‌الگوها کمک شایانی کرده است. در این پژوهش با استفاده از معیارهای اسطوره‌‌شناختی و روان‌‌شناسی در نظریات شینودا بولن، دو شخصیت نمایشی مشهور «زن»، یعنی «جولیا» از نمایشنامۀ دوشیزه جولیا اثر آگوست استریندبرگ و «انسیه» از نمایشنامۀ در مه بخوان اثر اکبر رادی دستمایۀ مطالعه‌ای تطبیقی قرار گرفته‌اند. این دو شخصیت علی‌رغم اینکه در دو زمان و قلمرو جغرافیایی و فرهنگی متفاوت خلق شده‌اند، از منظر دیدگاه‌های شینودا بولن دارای مشابهت‌های قابل‌‌توجهی هستند. این مطالعه همچنین نشانگر این حقیقت است که استناد به عناصر اسطوره‌شناختی و روان‌‌شناختی در خلق شخصیت‌های نمایشی می‌تواند به تولید الگویی مشابه در فرایند این آفرینش منجر شود؛ الگویی که مرزهای زمانی و مکانی را درنوردیده و بیش از هر عنصر دیگر بر کهن‌الگوهای بشر تکیه می‌کند. الگو‌هایی که می‌تواند در تعیین مسیر زندگی و تصمیمات شخصیت‌ها نقشی جدی ایفا کند.