آسیبشناسی مفهوم «دانای کل» در کاربرد داستانهای کلاسیک برای فلسفه برای کودکان (p4c)
نویسندگان
1 دانشیار، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه پیام نور تهران، تهران، ایران.
2 دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شهرکرد، شهرکرد، ایران.
3 استاد، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شهرکرد، شهرکرد، ایران.
doi
10.22126/rp.2023.8652.1717چکیده
داستانهای فلسفه برای کودکان (فبک) با اهداف و رویکردهای فلسفی خاصی تألیف میشوند، از اینرو همه عناصر داستان، از عنوان تا درونمایه و پایانبندی، معیارهای تعریفشدهای دارند که در راستای اهداف فلسفی برنامه فلسفه برای کودکان قرار میگیرد. یکی از مهمترین معیارهای یک داستان فلسفی، داشتن غنا یا کفایت فلسفی است و دو مصداق آن، درونمایه فلسفی و شخصیتپردازی فلسفیاند. یکی از مقولههایی که مانع از تحقق کفایت فلسفی در این نوع داستانها میشود، حضور دانای کل در داستان است. دانای کل که شخصیت اصلی و ثابت در بسیاری از داستانهای کلاسیک است، بهعنوان شخصیت برتر، در موضعی بالاتر از سایر شخصیتها قرار میگیرد و با راهنمایی یا تصمیمگیری برای سایر شخصیتها، موجب انفعال آنها میشود. این شخصیت، با امر و نهی مستقیم خود، از سویی داستان را به سمت درونمایههای اخلاقی و تربیتی سوق میدهد و از سویی مانع از تحقق شخصیتپردازی به شیوه فلسفی در این نوع داستانی است. بررسی 7 داستان فلسفی که بهطور تصادفی از سه مجموعه داستان فلسفی انتخاب شدهاند، نشان میدهد که میان حضور دانای کل و برخی مؤلفههای غنای فلسفی در داستانهای فبک، رابطه تقابل وجود دارد.