مؤلفههای ادبیات دیاسپورا در آثار محمدآصف سلطانزاده
نویسندگان
1 دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه یاسوج، یاسوج، ایران
2 دانش آموخته دکتری زبان و ادبیات فارسی، واحد نجف آباد، دانشگاه آزاد اسلامی، نجف آباد، ایران
doi
10.22126/rp.2021.6464.1343چکیده
ادبیّات دیاسپورا ادبیّاتی است که روایتگر صدای حاشیه بهصورت ابهام آلود است. در این ادبیّات، شخصیّتهای مهاجر، نه به سرزمین خویش تعلّق دارند و نه به سرزمین میزبان. روشنفکر مهاجر، چون در سرزمین میزبان، «دیگر بودگی» را تجربه کرده است، از مشاهدات و تجربیات خود در آنچه بر وی و دیگر مهاجران رفته، دست به آفرینش ادبی می زند. محمدآصف سلطانزاده، نویسندۀ افغانی، یکی از آن روشنفکران دیاسپوراست که در سال 1365 به دنبال ناامنی افغانستان در کودتای کمونیستی، به سرزمین ایران و سپس دانمارک مهاجرت کرد. سلطانزاده، با بیان آنچه بر مهاجران افغان در سرزمین ایران رفته، خودکمتربینی مهاجران، ترس و نگرانی، احساس نوستالژیک و هویّت ترکیبی آنان را نشان میدهد. پژوهش حاضر، با هدف پرداختن به مؤلّفه های ادبیّات دیاسپورا در آثار سلطان زاده، به ویژه «نوروز فقط در کابل با صفاست» و «تویی که سرزمینات اینجا نیست»، برای پاسخ به این پرسش بنیادی که مهاجران افغانستان، در سرزمین های دیگر چگونه به موضوع مهاجرت نگریسته اند؟، به شیوۀ توصیفی- تحلیلی انجام شده است. فرجام این پژوهش، به اینجا می رسد که نویسنده خود را صدای خاموش مهاجران افغان می داند و یأس و ناامیدی آنها را فریاد می زند. در این دو اثر، فضای سیاه سرزمین خود و سرزمین میزبان، وضعیّت نابرابر میزبان و میهمان و چهرۀ سراسر شرم و شکست مهاجران را ترسیم میکند. چون برای مهاجران، فضای کشور میزبان با فضای هویّتساز «خود» متفاوت بوده، با ناامیدی از دستیابی به آیندهای که در ذهن خود ساخته بودند، به گذشتۀ سرکوبشدۀ خود می پردازند و پس از تجربۀ زندگی در کشور میزبان، گفتمان انساندوستی و نگاه فراقومیتی و نژادی را به چالش می کشند. از طرفی دیگر، عنوان هر دو داستان بهخوبی فضای دیاسپوریک آن را آشکار میسازد؛ چرا که میل بازگشت به وطن در نویسنده بسیار قوی است و تنها فضای کابل است که صفا و صمیمیت برای او ایجاد میکند و هر مکانی غیر از آنجا، سرزمینش محسوب نمیگردد.