رفتار فاشیستی در روابط بینافردی؛ رویکرد کریستوفر بالِس
نویسندگان
1 استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبایی
doi
10.22034/jcsc.2024.532918.2420چکیده
همچون بسیاری از مصطلحات علمی دیگری که در نظریههای علوم انسانی تعاریف خاص خود را دارند اما در گفتار عمومی معنایی عام و غیرتخصصی پیدا کردهاند، اصطلاح «فاشیسم» عموماً به هر گونه اِعمال قدرتِ فردمحورانه و خودکامانه اطلاق میشود. از دیگر سو، در نظریههای سیاسی، فاشیسم بهمنزلهی نوعی ایدئولوژی تعریف میشود که بهویژه در تبلورهای بینالمللی آن درخور بررسی است. در ادبیات مربوط به این موضوع در علوم سیاسی، فاشیسم بیشتر با تکیه بر ظهور آن در تاریخ سیاسی تعریف یا بررسی شده است. این تبیین تاریخی، به رغم شالودههای علمی آن، از بُعد دیگری از فاشیسم غفلت میورزد که بهطور خاص در رفتارهای فردی و روابط بینافردی مصداق پیدا میکند. روان کاو معاصر کریستوفر بالِس است فاشیسم در روابط بینالملل را شکلی بزرگمقیاس از فاشیسم در روابط بینافردی آحاد جامعه میداند و آن را با اتخاذ رویکردی لاکانی و با استناد به مفهوم «دوبودگی روانی» در نظریات رابرت جِی. لیفتون تحلیل میکند. مطابق با تعریف روانکاوانهی بالِس، فاشیسم ظرفیتی بالقوّه در همهی انسانهاست که در صورت بیتوجهی به تبلور پیدا کردن آن در روابط بینافردی، بهسهولت میتواند به جنبشی تودهای تبدیل شود. در نوشتار حاضر، ابتدا ویژگیهای مفهوم «فاشیسم» مطابق با ادبیات رایج در علوم سیاسی را برمیشمریم و سپس با اتخاذ رویکردی میانرشتهای میکوشیم نشان دهیم که تعریف روانکاوانهی بالِس از فاشیسم علاوه بر اینکه پرتو روشنگرانهای بر رفتارهای معمول در زندگی روزمره میافکند، جنبههای مهمی از خاستگاه ناخودآگاهانهی کنشهای فاشیستی در روابط بین ملتها را نیز آشکار میکند.