جامعهشناسی و تاریخ غیاب: تأملی پیرامونِ امکانهای نظریِ تاریخ درونماندگار
نویسندگان
1 دانشیار جامعه شناسی تربیت مدرس،
2 دانشجوی دکتری جامعه شناسی در دانشگاه تربیت مدرس
doi
10.22034/jcsc.2023.545211.2514چکیده
نوشتارِ حاضر سعی میکند با بررسی خاستگاههای شرقشناسانه جامعهشناسی، امکانهای نظری برای پژوهش درونماندگار تاریخ و جامعهشناسی را ردیابی کند. بر همین اساس، ابتدا به خواستگاههای هگلی و اروپامحورِ جامعهشناسی میپردازیم و تناظرِ ماتریالِ آن در نظریه مارکس را نشان میدهیم. در گامِ بعدی پیوندِ جامعهشناسی و شرقشناسی را مورد توجه قرار میدهیم و نشان میدهیم با غلبه نظریه مدرنیزاسیون در جامعهشناسی و با ابتاء بر تاریخِ هگلی و تناظرِ مارکسیتیاش، تاریخ جوامعِ شرقی در فرایندی تکخطی قرار گرفت که پیشفرضهایش بر «سکون»، «ایستایی» و در نهایت «تاریخِ غیاب» استوار بود. بر همین اساس، این ادعا را مطرح میکنیم که جامعهشناسی در رایجترینِ گونههایش چیزی جز مطالعه آنچه غرب دارد و شرق فاقدِ آن است، نیست. در گامِ بعدی به این نکته اشاره میکنیم که فردِ تاریخیِ وبر میتواند مسیری را برای برون رفت از این مخمصه نظری ارائه دهد ولی فردِ تاریخی به دلیل تنشها و تناقضهای درونی وبر، در نهایت به نفعِ سوژه نوکانتی به عقب مینشیند. در گامِ نهایی به تبارشناسی فوکویی اشاره میکنیم و استدلال میکنیم که تبارشناسی فوکویی امکانِ نظری برای تاریخ درونماندگار را فراهم میکند.