نقدی پسااثباتگرا به نظریات توسعهی سیاسی و کاربرد آن در مورد ایران: اتخاذ یک رویکرد پیکربندیشده
نویسندگان
1 دانشگاه علامه طباطبائی
2 دانشگاه علامه طباطبائی
doi
10.22034/jcsc.2020.91205.1678چکیده
در مورد کشورهای «جهان سوم»، «جنوب»، «در حال توسعه» و «عقبمانده» بهطور معمول گفته میشود که اینها هرکدام 50، 100 یا 200 سال (کمتر یا بیشتر) از کشورهای «توسعهیافته» عقبترند و از این جهت گذشتهی اینها، چراغ راه آیندهی آنهاست. نظریات توسعهی سیاسی و بحثهای مرتبط با آن، یعنی دموکراتیزاسیون، گذار به دموکراسی و تحکیم دموکراسی، از دههی 50 میلادی به بعد در چنین فضایی متولد شدند، ولی، بهدلیل محدودیتهای فراوان «ایدئولوژیک»شان، از دههی 80 میلادی به بعد، بهمرور، افول کردند. پارادایم اثباتگرایی و مکتب نوسازی که هردو برآمده از فلسفهی روشنگری بودند نقشی اساسی در تکوین و رشد آن نظریات داشتند، اما، با وجود محدودیتها و نقدهای اساسیای که به آن پارادایم و آن مکتب صورت گرفت، جریانهای اصلی نظریات توسعهی سیاسی نیز افول کردند و رویکردهای بدیل جایگزین آنها شدند. در همین رابطه، مکتب تاریخی احیاء شد، سیاست تطبیقی رشد کرد و جامعهشناسی تطبیقیـتاریخی، بهعنوان نمونه، به یکی از مهمترین چارچوبهای منتقد پارادایم اثباتگرایی و مکتب نوسازی، مورد استفاده قرار گرفت. در این مقاله، ضمن بررسی فراز و فرودهای نظریات توسعهی سیاسی، به این جریان بدیل و چگونگی امکان کاربرد آن در مورد ایران اشاره خواهیم کرد. بدین منظور، با استفاده از معرفتشناسی و هستیشناسی «پیکربندیشده» مندرج در این نوع جامعهشناسی، تلاش خواهیم کرد ضمن نقد آن پارادایم و آن مکتب «ایدئولوژیک»، با توجه به ظرفیتهای «بومی» موجود در نظریات مرتبط با موضوعات ایران، مختصات مفهومی این رویکرد بدیل را در «تببین» موضوع «توسعهی سیاسی» و «دموکراتیزاسیون» روشن کنیم.