بررسی مؤلفههای پدیدارشناختی یوهانی پالاسما در بستر جغرافیای تاریخی مکان (نمونه موردی: میدان حسنآباد)
نویسندگان
1 پژوهشگر دکتری، گروه معماری، واحد تهران جنوب، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
2 دانشیار گروه معماری، دانشکده هنر و معماری، دانشگاه تربیت مدرس، تهران، ایران.
3 دانشیار گروه معماری دانشکده هنر و معماری، دانشگاه تربیت مدرس، تهران، ایران.
doi
10.22034/jgeoq.2022.314977.3406چکیده
نگرشِ کیفی به معماری و فضاهای کالبدی شهر بهعنوان یک مقوله میانرشتهای عمدتاً محصول در کنار هم نشستن دانشها و آگاهیهای برآمده از سایر تخصصها است و بیانگر این موضوع است که اکنون دیگر معماری و طراحی شهر، تنها محصول کار فکری خلاقانه و دانش یک فرد یا یک گروه با تخصص یکسان همچون طراحی نیست. با توجه به اینکه معماری و شهرسازی معاصر، با نتایجِ ناامیدکننده و غیر صمیمانهای از حس زدایی ارتباط انسان با واقعیت پیش میرود، تأکید بیشازاندازه بر ابعاد ذهنی و مفهومی، به نابودی ماهیت فیزیکی و حسی معماری میانجامد. لذا در توجه به مقوله کیفیت مکان، حضور انسان در فضا، دریافتهای حسی او، تجربه او از فضا، خیالپردازیها و تخیل او، پیش ذهنیتها و پیشفرضهای او و حتی افسانهها و اسطورههای ذهنیاش مطرح است. ازآنجاییکه تنها راه ارتباط انسان با جهان خارج، از طریق حواس رخ میدهد، پرسش از سازوکارهای توجه به حواس انسان در ادراک محیط ساختهشده فضای زیستی، مهم تلقی میگردد. گفتمان پدیدارشناسانه برآمده از یک تجربه معمارانه است که به پتانسیلهای مکان در توجه همزمان به ذهن و بدن مخاطب بستگی دارد که به تجربه آگاهانه معنا بخش منجر خواهد شد. پدیدارشناسی در معماری از دیدگاه یوهانی پالاسما که از تأثیرگذارترین نظریهپردازان در این حوزه محسوب میشود به معنای نگاهی عمیق به مکان از طریق آگاهیای است که آن را از طریق مشارکت همهی حواس در فرآیند ادراک، مرکزیت تن در دریافت محیط تجربه میکند. این پژوهش به دنبال پاسخ به این سؤال است که اندیشههای پالاسما در تجربه مکان بر اساس چه مؤلفههایی شکل میگیرد؟ و آیا خوانش این مؤلفهها در تجربه حضور در یک میدان شهری(حسنآباد) قابل روایت است؟ برای پاسخ به این سؤال از روش پدیدارشناسی و بر اساس الگوی ماکس ون منن و همچنین با روش کدگذاری آزاد، محوری و گزینشی استفادهشده است که بر اساس آن از طریق مشاهده و مصاحبه نیمه ساختاریافته و باز با 30 نفر از مشارکتکنندهها انجامشده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که اولویت ادراک حسی، هسته مرکزی تجربه ما و فهم ما از جهان است تا تجربهای ژرف از فضا و زمان و معنای معمارانه را کسب کند تا گسترش معماری ابژه گرا به معماری حاصل از کیفیات تجربیِ حاصل از بدن و سیستم های حسیاش تبدیل شود. نتیجه این پژوهش حاکی از آن است که مؤلفههایی همچون ادراک بدنمند، اتمسفر فضا، خیال متجسد و ادراک هاپتیکی در شکلگیری مؤلفههای پدیدار شناختی تجربه مکان در میدان حسنآباد نقش تعیینکنندهای ایفا میکنند.