نقد و بررسی جایگاه علّیت نفس در فلسفه ی جورج بارکلی
نویسندگان
1 دانشیار دانشگاه شهید بهشتی
2 دانشیار دانشگاه تربیت مدرس
3 کارشناس ارشد دانشگاه تربیت مدرس
doi
10.22099/jrt.2013.1213چکیده
نظریهی بارکلی یکی از مهمترین نظریاتی است که در عصر جدید، برای حل مشکل ارتباط علّی بین نفس و بدن، و همچنین رابطهی علّی بین اجسام ارائه شده است. از آنجا که بارکلی جوهر مادی و تمایز بین کیفیات اوّلیه و ثانویه را انکار و جهان مادی را به عنوان مجموعهای از تصورات معرفی میکند، در فلسفهی وی، علّیت طبیعی به معنای تأثیر و تأثر علّی انکار میشود. وی در نظریهی ایجابیاش راجع به علّیت، علت را امری فعال میداند و از سوی دیگر، درنظر او، فقط آنچه دارای اراده باشد، فعال است. از این رو، علت در فلسفهی وی، به اذهان و نفوس محدود میشود، خواه این نفس، ذات نامتناهی خداوند باشد و یا نفس متناهی انسانی. وی فعال بودن ذات خداوند را از طریق تصورات حسی، به اثبات میرساند و فعال بودن نفس خود را از طریق تصورات خیالی. در اینجا، اعمال فیزیکی (مثل برداشتن قلم یا حرکت دادن پا) همان اشیای واقعی یا تصورات حسیاند و مشکل این نوع اعمال در فلسفهی بارکلی این است که از سوی خداوند ایجاد میشوند و فعالیت او به شمار میآیند؛ بنابراین، دیگر نمیتوانند به عنوان فعالیتِ من باشند. البته وقتی که بارکلی میخواهد نفوس انسانی دیگر را به اثبات برساند، آنها را از طریق افعال فیزیکیشان، که همان تصورات حسیاند، به اثبات میرساند ولی مشخص نمیکند که چگونه هم خداوند و هم نفوس متناهی دیگر میتوانند علت تصورات حسی باشند. به نظر میرسد که بارکلی برای حل این مشکل، در نظریهی علل موقعی گرفتار شده است و این اشکال بر او وارد است که خداوند بدون نفوسانسانی دیگر هم میتواند تصورات حسی را ایجاد کند و در این کار، نیازی به آنهاندارد.