نیچه و دلوز در شمایل افلاطون‌گرایی وارونه

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری فلسفه، دانشگاه بین‌المللی امام خمینی(ره)، قزوین، ایران.

2 دانشیار گروه فلسفه، دانشگاه بین‌المللی امام خمینی(ره)، قزوین، ایران

3 دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه هنر، دانشگاه هنر، تهران، ایران.

doi
10.30479/wp.2026.20348.1077
چکیده

در این مقاله تلاش کرده‌ایم نشان دهیم فلسفه افلاطون در پاسخ به چه تنگناهایی تکوین یافت و چگونه منجر به پیدایش و نضج متافیزیک تعالی گردید. بدین سیاق، رویکرد ما در این مقاله بیش از آنکه معطوف به ساحت نظری در افق فلسفه باشد، معطوف به تکوین آن به‌مثابه کنشی عملی در ساحت ذهن، پی‌گیری شده است؛ تکوین فلسفه افلاطون و نیچه در معنای مواجهه‌ای عملی با مسائلی انضمامی. می‌خواهیم خاستگاه پیدایش متافیزیک تعالی را در زمینه و زمانه افلاطون پی‌گیری کرده و کوشش کنیم نشان دهیم این متافیزیک، چه اثرات شگرفی در تطوّر زیست‌جهان بشر و برداشت‌های ذهنی ما از خود و جهان داشته است؛ و به‌همین دلیل، تقابل با آن نیز مستلزم هم‌آوردی طولانی و خطیر بوده است. تقابل با فلسفه افلاطونی به‌معنای نفی و سلب ظرفیت‌های مفهومی مندرج در آن نبوده، بلکه بارور ساختن امکانات مفهومی آن است. در همین راستا نشان می‌دهیم که نیچه و دلوز را می‌توان به یک تعبیر، افلاطون‌گرا نامید، چراکه امکانات مفهومی مغفول در فلسفه افلاطون را شناسایی کرده و با اتکا بر آن مفاهیم، متافیزیک افلاطونی را در مسیر خلاف جهت اغراض پیدایش آن، به‌کار بسته‌اند؛ مفاهیمی چون «تفاوت» و «وانموده» از آن جمله هستند. در نهایت تلاش کرده‌ایم به این پرسش پاسخ دهیم که با افلاطون‌گرایی وارونه نیچه و دلوز چه می‌توان کرد؟ چراکه اگر در نظر اول با اغراض فلسفی متضارب و حتی متخاصم میان فیلسوفان مواجه می‌شویم، اما با نگاهی عمیق‌تر درمی‌یابیم که با منظومه‌ای از مفاهیم آنها مواجهیم که در شبکه‌ای تنگاتنگ در حال گفتگو با یکدیگر هستند. بنابراین به‌تأسی از مواجهه نیچه و دلوز با افلاطون، این گمانه را مطرح کرده‌ایم که تضاد میان فیلسوفان می‌تواند آبستن خلق چارچوب‌های مفهومی منحصربه‌فرد باشد؛ به‌ویژه وقتی با رویکردی عمل‌گرایانه در مواجهه با تنگناهای زمینه و زمانه خویش، در پی پاسخ باشیم.