بحران فلسفۀ مدرن از منظر هوسرل و هایدگر و جدایی کنش و واقعیت

نویسندگان

1 استادیار علوم سیاسی دانشگاه پیام نور

doi
10.22059/jpq.2020.232063.1007051
چکیده

در این مقاله با روش پدیدارشناسی، در مورد بی‌بنیادی اخلاق و سیاست در اندیشۀ مدرن بحث می‌شود. هوسرل بحران مدرن را ناشی از «ریاضی‌گونه کردن طبیعت» می‌دانست. در این پروژه، جهانِ برساخته‌شدۀ ریاضی‌وارِ مدرنیته، جایگزین جهان واقعی و هر روزی ما می‌شود. بحران بعدی تکنولوژی است. تکنولوژی ابزاری خنثی برای دست یافتن به هدف نیست، بلکه نوعی تفسیر از حقیقت موجودات است که نوعی تعرض به طبیعت را بیان می‌کند و آن را در برابر این انتظار بیجا قرار می‌دهد که صرفاً تأمین‌کنندۀ انرژی باشد. در تکنولوژی، خود بشر نیز به معارضه فراخوانده می‌شود. او نیز تابعی از تکنولوژی خواهد بود. در نهایت، بحران مدرن رابطۀ اندیشه و واقعیت را هم دگرگون می‌کند و به قطع ارتباط فلسفه از کنش انسان منجر می‌شود؛ به‌نحوی که امروزه یکی از راهکارهای اساسی بیشتر اندیشمندان، جدایی‌افکنی میان هستی‌شناسی و کنش بشری است. این جدایی‌افکنی را در اندیشۀ دو فیلسوف اخلاق معاصر یعنی لویناس و مک‌اینتایر نشان خواهیم داد.