رابطه نگرش هستیشناختی افلاطون با نظریه اخلاقی او.
نویسندگان
1 استادیار گروه فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه مازندران، بابلسر، ایران
2 دانش آموخته کارشناسی ارشد دانشگاه مازندران، بابلسر، ایران
3 دانشیار گروه فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه مازندران، بابلسر، ایران
doi
10.22061/orj.2025.2368چکیده
در فلسفه افلاطون، اهمیت زیست اخلاقی انسان ریشه در جایگاه متعالی نفس دارد؛ نفسی که جوهری مجرد و الهی است و از مثال نیک نشأت گرفته است. افلاطون بر این باور است که انسان، با بهرهمندی از قوه عقل و به واسطه آفرینش آزادانه، باید خود در مسیر شناخت فضایل و نیل به سعادت حقیقی گام بردارد. یکی از ابعاد مهم در تحلیل هر نظام اخلاقی، بررسی پیشفرضها و مبانی متافیزیکی آن است. در این راستا، دیدگاه اخلاقی افلاطون را نمیتوان بهصورت مستقل از مباحث هستیشناختی او بررسی کرد، بلکه باید آن را در پیوند با نظریه مثل و جایگاه مثال نیک تحلیل نمود. مسالۀ اصلی این پژوهش، واکاوی تأثیر مبانی هستیشناسی نظام فلسفی افلاطون بر نظریه اخلاقی اوست. بهویژه تأکید میشود که ساختار اخلاقی مورد نظر افلاطون بر بنیانی متافیزیکی استوار است که در آن، مثالنیک نه تنها معیار غایی خیر، بلکه منشأ وجودی و معرفتی تمام فضایل اخلاقی است. مثالنیک، خودِ اخلاق است. درک اخلاق و شکلدهی زندگی اخلاقی نیازمند مطابقت فعل اخلاقی با مثالهای مطلق اخلاقی است. بنابراین پیریزی زندگی اخلاقی شایسته جایگاه انسان، بدون درک متافیزیک ممکن نخواهد بود. این پژوهش با روش توصیفی– تحلیلی و بر اساس بررسی متون افلاطونی و تفاسیر مفسران، پیوند درونی میان متافیزیک و اخلاق در اندیشه افلاطون را تبیین مینماید.