پارادوکس کانت در مقولات محض فاهمه
نویسندگان
1 دانشآموخته دکتری فلسفه و کلام اسلامی، دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)، قزوین، ایران.
doi
10.30479/wp.2023.18290.1034چکیده
کانت در انقلاب کپرنیکی خود، محوریت شناخت را از جهان خارج به فاعل شناسا تغییر داد؛ بهاین ترتیب، ساختار ذهنی انسان بستر تجربه را فراهم میکند و بر اساس آن، به معرفت حسی و خیالی دست مییابد و درنهایت، به درک عالم خارج میرسد. اگرچه کانت این موضع را مطرح کرده و تا بحث شکلگیری شاکلهها توسط قوۀ خیال پیش رفت، اما به نظر میرسد نظرات وی در تبیین مقولات بهعنوان مفاهیمی محض که بهطور کامل از تجربه، حس و زمان مستقل هستند، متشتت است. بر اساس آموزۀ کانتی، هر مفهومی، و بهتبع آن، هر مقولهای باید به شهودی بازگردند. اما از یکسو، اگر مقولات به هر نحوی به حس و تجربه بازگردانده شوند، دیگر مفاهیم محض فاهمه نخواهند بود؛ امری که اگرچه کانت آن را نپذیرفته، اما در تبیین آن هم موفق نبوده است. از سوی دیگر، اگر این مقولات، کاملاً محض و بری از تجربه و حس باشند، چنانکه کانت آنها را به شهود «متعلّق به طور کلّی» ارجاع میدهد، آنگاه وی گرفتار امری استعلایی شده است؛ بهویژه، ویژگیهایی که وی برای «متعلّق بهطور کلی» برمیشمارد، این شائبه را ایجاد میکند که فاهمه، مقولات را با شهود عقلی از «متعلّق بهطور کلی» یا به عبارت دیگر، از «وجود» ادراک میکند.