چرخش فرویدی: از «آگاهی» به‌مثابه موضوع علم روان‌شناسی به «ناخودآگاه»

نویسندگان

1 دانشجوی کارشناسی ارشد مشاورۀ خانواده دانشگاه تهران

2 استادیار گروه مطالعات علم و فناوری، دانشگاه امیر کبیر

doi
10.30465/ps.2026.53549.1807
چکیده

در تاریخ روان‌شناسی مدرن، فروید همچون متفکری ظاهر می‌شود که در نقطۀ‌ گسست میان فلسفه و علم کانتی ایستاده است؛ نقطه‌ای که در آن، سوژۀ‌ آگاه دکارتی دیگر نمی‌توانست حامل تمام حقیقت باشد. این نوشتار بر این تز تکیه دارد که چرخش فروید از آگاهی به ناخودآگاه، پیش از آن‌که صرفاً انتقال کانون توجه از آگاهی به ناخودآگاه باشد، پاسخی است به بحران درونی روان‌شناسی آگاهی و به‌ویژه نقد آموزۀ این‌همانی آگاهی و امر روانی. این چرخش، پیوند عمیقی با بهره‌مندی فروید از سنت آلمانی (از لایب‌نیتس تا نیچه) و مفاهیم فیزیولوژیک مکتب هلمهلتز دارد.با روشی تاریخی‌فلسفی و بر اساس متون اصلی فروید و منابع مرتبط، نشان داده می‌شود که ناخودآگاه فرویدی بازگشت به «نفس» متافیزیکی یا فروکاهش روان به سازوکارهای زیستی نیست، بلکه شکاف‌ها و کژکاری‌های آگاهی دانسته می‌شود تا بدین‌سان موضوع علم روان‌شناسی را دگرگون کند. نتیجه آن است که روان‌کاوی فروید باید همچون بدیلی رادیکال برای روان‌شناسیِ آگاهی فهمیده شود که در میانۀ فلسفه و فیزیولوژی می‌ایستد، بر تجربۀ بالینی و تحلیل شکست‌های آگاهی تکیه می‌کند و امکان علم ناخودآگاه را فراهم می‌آورد.