بحران هویت سرگشتگی انسان معاصر در آثار ژان اشنوز، از منظر فلسفه هستیشناسی بنیادین مارتین هایدگر
نویسندگان
1 استادیار، گروه زبان فرانسه، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
2 دانشجوی دکتری، گروه زبان فرانسه، واحد تهران مرکزی، دانشکاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
3 دانشیار، گروه زبان فرانسه، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران.
doi
10.22067/rltf.2023.81883.1080چکیده
مارتین هایدگر یکی از فلاسفه معاصر است که در پیدایش جریانهای مهم فلسفی نقش اساسی داشته است. او معتقد بود که راه درست اندیشیدن، کشف افق پرسش بنیادین درباره هستی است. اینکه اساسا «وجود داشتن» یک موجود به چه معناست؟ برای تفسیر آن میبایست وجود و هستی دازاین (انسان) را بررسی نمود. از دید ایشان «دازاین» تنها موجودی است که مرگ آگاهی دارد و این آگاهی شاید در ابتدا او را دچار اضطراب وجودی کرده و به پوچی سوق دهد ولی در نهایت با یافتن مفهومی برای زندگی تبدیل به نیرویی برای گسست از روزمرگی و پوچی میشود. ما برآنیم در این پژوهش با روش تحلیل متنی-توصیفی، برخی جنبههای ناپیدا و درونی شخصیت-های داستانی ژان اشنوز(نویسنده معاصر فرانسوی) را از خلال نظریههای هستیشناسی هایدگر مورد بررسی قرار دهیم و انعکاس مشخصههای دازاین را در رمانهای اشنوز باز یابیم. همچنین به بررسی نقش سرگشتگی، حیرانی و تأثیر آن بر هویت انسان که در راستای مفاهیم فلسفی شکل گرفته از ورای نوشتههای این نویسنده بپردازیم و نشان دهیم با دریافت این شناخت از «هستایش و وجود داشتن»، دازاین (انسان یا شخصیت اشنوزی) اگر نحوه بودنش در جهان لحاظ شود در جایگاه موجودی میان همه موجودات، محدود و متناهی به زمان و مکان نیست، شاید این دازاین هیچگاه در هستی خود کامل نباشد ولی وجود داشتن او همان در راه بودن اوست و اینگونه است که تنهایی، سرگردانی، هراس، سقوط شخصیتهای اشنوزی همگی شرایطی را مهیا میسازند که به آگاهی بیشتر، شناخت و خودآگاهی ایشان منتهی میشود.